Saturday, May 18, 2002
من
اگه ميدونستم که همه اينايي که تاحالا نظر نميدادن لَنگ يه توضيح در مورد محل
نظرخواهي بودن خب همون روز اول توضيح ميدادم! از نظرات ديروز همه خيلي خيلي خوشم
اومد. اينو جدي ميگم.
صبح حدوداي ساعت 11 ، سر کلاس بوديم. يهو صداي خيلي مهيبي شنيده شد و تقريبا همه جا
لرزيد! استاده که داشت درس ميداد ديگه صداش در نميومد! کلاسمون تو طبقه هفتم
دانشکده است و از اونجا تقريبا تمام بخش جنوبي شهر (زير خيابان انقلاب) ديده ميشه.
صدا هم از اون طرف بود. ولي هيچ دودي به نشانه آتش سوزي نبود! چند دقيقه بعد هم
صداي آژير ماشينهاي آتشنشاني بود که شنيده ميشد! استاد سعي ميکرد کلاس رو کنترل کنه
و به درس ادامه بده ولي سر و صداي بيرون خيلي زياد بود. چند نفر رفتن بيرون و اومدن
که يکي برگشت گفت: " بمب گذاري بوده! " از پنجره کلاس ما ، مسير عبور هواپيماها که
براي فرود به سمت فرودگاه مهرآباد ميرن ديده ميشه. همون لحظه هم يه هواپيما داشت رد
ميشد. همه منتظر بودن که يهو هواپيماهه دور بزنه و بره خودشو بکوبه مثلا به ساختمان
بانک تجارت يا بانک صادرات که تقريبا بلندترين ساختمانها در همون نواحي هستن! ولي
من که خندم گرفته بود! آخه اون برجهاي 110 طبقه آمريکا کجا و اون ساختمانهاي تقريبا
30 طبقه بانکهاي خودمون کجا! دوست داشتم حداقل به اينا نزنه ، چون يه جورايي آبرو
ريزي بود! نميدونم استاد چه اصراري داشت وسط اون همه سر و صداي آژيرها درس رو ادامه
بده!؟ کلاس که تموم شد ديگه سر و صدا ها هم خوابيده بود. پايين که رفتيم و بچه ها
رو ديديم فهميديم که يه کپسول گاز تو ايستگاه مترو ترکيده بوده! ولي باور کنيد اون
صدا به يه کپسول نميخورد! به احتمال زياد از فردا تعداد مسافرهاي مترو نصف خواهند
شد! اميدوارم که زياد خسارت جاني وارد نشده باشه.
اين مطلب پارکينگي من مثل اينکه خيلي طرفدار پيدا کرد. آقا بهنام هم
به عنوان چهارمين نفر ، از
پارکينگ خودش نوشت. واقعا جالب نوشته ، توصيه ميکنم حتما بخونين. جمله آخرش
واقعا جالبه: " .... راستي من حالا تو پارکينگم با نور فلورسنت قارچ پرورش ميدم!
اونقدر باحاله! ... " لطفا اگه کسي از پارکينگش نوشت تو نظرخواهي بنويسه که من و
بقيه هم بدونيم. به قول يکي از دوستان ، سبک جديدي تو وبلاگشهر راه انداختيم!
خوشبختانه سايه تصميم گرفته دوباره
بنويسه. کاش بقيه هم مثل اين دوست خوب دوباره بيان سر خونه زندگيشون و بنويسن.
امروز کيبوردم رو شستم! آره واقعا شستم!
شايد تنها وسيله ارتباطي من با اين دنياي مجازي همين صفحه کليد باشه. اين از
اون کيبوردهاي با شعور بود که مادرزادي هم فارسي بلد بود هم انگليسي و ديگه لازم
نبود با اين برچسبها بهش فارسي ياد بدي. کم کم ديگه داره رنگ دکمه هاش ميره ولي مهم
نيست. چون ما ديگه زبون همديگرو خوب بلديم و لازم نيست موقع حرف زدن تو چشم هم نگاه
کنيم. الان 7 ساله که اين کيبورد رو دارم و خيلي ازش خوشم مياد. 104 تا کليد
کوچيک و بزرگ داره. ولي متاسفانه براي حرف زدن باهاش بايد بزني تو سر دکمه هاش! از
همون روز اول توسري خور بار اومده و ديگه عادت کرده. خيلي حرف گوش کنه. هرچي که من
ميگم گوش ميکنه و همونا رو دقيقا مينويسه. تو اين يکي دو سال اخير بعضي وقتها لج
ميکنه! شايد چون چيز بدي ميخوام بنويسم و اون بيچاره بايد فقط انجام وظيفه کنه ،
ولي چون دلش راضي نيست ، يکي دو تا از کليدهاش ، با اينکه فشارشون ميدي اما تايپ
نميکنن. من عصباني ميشم و ميخوام تنبيهش کنم واسه همين دوباره ميزنم تو سرش! ولي
فايده نداره، زير بار نميره! اين بار دو دستي و محکم چند تا پشت سر هم ميزنم ،
انگار نه انگار. فقط بعضي وقتها يه ناله اي بلند ميشه و قِرِچ قِرِچ ميکنه! حدس
ميزنم دردش ميگيره. اينبار جفت پا ميرم رو اون کليد پُررو بلکه ادب بشه. اما ديگه
بعد از 7 سال حسابي پوست کلفت شده! من خسته ميشم ولي اون هنوز مقاومت ميکنه. واسه
اينکه بيشتر بسوزه ميرم و با Mouse همون حرف رو از يه جا
ديگه کپي ميکنم. ولي بابا اين Mouse بيچاره که به سرعت
دستورهاي من نميتونه برسه! از حال ميره. خودم هم ديگه حوصله ام سر ميره و کامپيوتر
رو خاموش ميکنم. ميرم يه چرخي ميزنم. هنوز چند ساعت نگذشته که کامپيوترِ خونم به
شدت پايين مياد و دست و بدنم درد ميگيره. اينبار مجبور ميشم که يه مقدار هم من به
حرف اون کيبورد بيچاره گوش کنم. اين همه تاحالا زدم تو سرش بايد يه کم هم بهش برسم
يا نه؟ 11 تا پيچ پشتشه. چرا اينقدر چفت و بست؟ شايد واسه اينکه اينهمه ميزني تو
سرش زودي زوارش در نره و زرتش قمصور نشه! بار اولم نيست. يه بار قبل هم حسابي دل و
روده اش رو ريخته بودم بيرون. واسه همين اين بار ترسم ريخته. زير هر کليد يه کنتاکت
ذغالي خيلي کوچيک داره که انگار قلب هر کليده! وقتي تو سر کليد ميزني به قلبش فشار
مياد و خودشو محکم ميکوبه به صفحه زيرش. شايد به خاطر مهر و محبت همون قلب
کوچيک تو اون نقطه اتصال برقرار بشه و حرف تايپ بشه. اون چند تا کليد لجباز دلشون
جرکين بود ديگه اتصال برقرار نميکردن. حسابي تميزشون کردم و هرچي ناراحتي بود از
دلشون در آوردم. هر کس رو دوباره سر جاي خودش گذاشتم و پيچها رو بستم. چه خوب شده
ها! ديگه لازم نيست بزني تو سرش! مثل همون روزهاي اولش شده. با گوشه چشم هم که بهش
اشاره کني ، سريع انجام ميده!!
خيلي خوشحالم که کيبوردم مثل بعضي از آدمها کينه اي نيست و همه چيزاي بدِ گذشته زود
از يادش ميره. کاش يه سري آدمها هم يه کم به کيبوردم ميرفتن و اشتباهات دوستاشون رو
زود فراموش ميکردن.
نميدونم چرا اين دو روزه کِرم اينجور نوشتن افتاده تو وجودم! ولي من خوشم مياد. اما
خب تکراري که بشه ، خسته کننده ميشه. فردا يه کم مدلشو عوض ميکنم. نظري داشتين بگين
لطفا.
Friday, May 17, 2002
چند تا نکته توضيح بدم:
من دوست دارم هر روز به يکي دو تا از مطالب وبلاگهاي ديگه که به نظرم جالب بوده
لينک بدم. ولي اين به اين معني نيست که بقيه بد مينويسن. قبول کنيد من قراره اينجا
در مورد خودم بنويسم و اگه بخوام هر روز مطالب بقيه رو نقل کنم که ميشم خبرنگار
وبلاگ عمومي!
تمام مطالبي که از وبلاگهاي ديگه اينجا مينويسم بدون اطلاع صاحبشه و کسي قبلش از من
نميخواد که بهش اشاره کنم(تازه من که عددي نيستم)
آقاي مجيد تفرشي تو
اين مطلب وبلاگشون بدون هيچ توضيحي به من لينک داده بودن. من براي توضيح بايد
اينجا اضافه کنم که از ايشون خواسته بودم اين شيوه اي که واسه هک بلدن تو وبلاگشون
ننويسن و به کسي نگن! چون اونوقت ملت صبح تا شب جاي مطلب نوشتن ميشينن به هک کردن
همديگه.
آقا بهنام عزيز تو نظرات ديروزش
لينک خوبي داد که عکسهاي واقعا قشنگي داره من از اونا استفاده خواهم کرد. اينم
اوليش.
(اين مطلب رو هم چند روزه که ميخوام بنويسم و به خدا به خاطر نظري که آقا
سهراب
ديروز نوشت نيست ، چون اگه دقت کنيد تاريخ مطلبي که در موردش خواهم نوشت مال 4 روز
پيشه و اي کاش آقا سهراب عزيز اينجوري ننوشته بود
و من با خيال راحت و بدون حرف مردم
در مورد مطلبش مينوشتم.
مخلص آقا سهراب هم هستيم دربست) بگذريم.
سهراب خان تو مطلب روز
13 May ( متاسفانه مطالبش لينک مستقيم نداره ولي توصيه
ميکنم حتما بخونيد ، زياد طولاني نيست) نوشته اگه پولدار نيستي بايد فکر
عاشق شدن رو به کلي از کلّت بيرون کني. من اون اوايل(چند سال پيش) بر خلاف اين
فکر ميکردم ولي خيلي زود(همون چند سال پيش) فهميدم که کاملا حق با ايشونه. شما هم
اگه در اين مورد نظري داشتين لطفا بنويسين.
يه وبلاگ جديد کشف کردم. خانومي(به خاطر اسمشون حدس ميزنم خانوم باشه) به اسم
ويشکا چند روزه مطالب قشنگي مينويسه که تو
اين مطلبش
داستان اين وبلاگشهر رو از زبون خودش نقل کرده که واقعا خوندنيه.
قالبهاي فارسي Update شد.
در راستاي مد شدن مطالب پارکينگي من هم ميخوام در مورد پارکينگ خودم چند خط
بنويسم.
توضيح: اول از همه شوشو(!) خانم توي
اين مطلبِ
غردوني (وبلاگش) و بعد از اون
امير آقاي خودمون توي
اين مطلبِ خرمگس از پارکينگهاي
خودشون نوشتن. جفتشون هم عالي نوشتن. و اضافه ميکنم منظور از پارکينگ همون دل
است و مشخصه که ماشين به چه معني خواهد بود. بازم اگه نفهميدين مطالب اون دو تا
دوست رو بخونين متوجه ميشين.
اون اوايل که من فهميدم
پارکينگ دارم ، خيلي دوست داشتم
ماشين توش پارک بشه. اما
فکر ميکردم تو هر پارکينگ بايد فقط
يک ماشين پارک بشه. خب تقصيري هم نداشتم. تو
پارکينگ خونمون هم يه ماشين بيشتر جا نميشد. خلاصه پارکينگ من از اين مدلهاي کوچيک با
سقف ايرانيت و ديوارهاي چوبي بود. فقط يه ماشين توش جا ميشه بود. اوايل چون خيلي کوچيک بود
ماشين نميتونست بره توش و همه ماشينها دم درش گير ميکردن و از در رد نميشدن. ديدم
اينحوري فايده نداره! واسه همين اندازه در رو بزرگتر کردم که حداقل ماشين راحت رد
بشه و به در و ديوار نماله و چيزي خراب نشه.
خلاصه اولين ماشين رفت توش و واسه يه مدت پارک کرد. اما بعدا فهميدم که ماشينه
خرابه و روغن ريزي داره و بدتر داره پارکينگ رو کثيف ميکنه. اون ماشين رفت. نميدونم
چرا هر ماشين ديگه اي که ميومد از نظر من روغن ريزي داشت! تصميم گرفتم اين بار يه
معاينه فني دم در پارکينگ بذارم که ماشينها قبلش تست بشن. کلي ماشين ميومدن
و تاييد فني نميشدن و ميرفتن. يه روز به طور کاملا اتفاقي يه ماشين سفيد و کوچيک
اومد. خلاصه بعد از کلي تست تاييد شد. ولي نميدونم چرا قبل از اينکه تست بشه خودم
با يه نگاه تاييدش کرده بودم و به ماموراي معاينه فني گفته بودم اينو بايد راه
بدين. يه مدتي اون ماشين پارک بود. آخ که چقدر اون روزا به پارکينگ خوش ميگذشت. چند
وقت خوب و خوش گذشت. چند بار که يواشکي به ماشين سر ميزدم ، ماشيني نميديدم! خونه
هاي همسايه هم پارکينگ داشتن. بالاخره يه روز فهميدم که يه در مخفي ته
پارکينگم هست که به پارکينگ خونه پشتي باز ميشه! با اينکه با همسايه ها کلي دوست
بودم ولي خودم هم خبر نداشتم. من فکر ميکردم ماشين تو پارکينگ منه ، ولي نگو از اون
در مخفي رفته تو پارکينگ همسايه! اينطور شد که در مورد ماشينها و عيباشون چيزاي
بيشتري فهميدم. ولي به خدا اون ماشين سفيده عيبي نداشت. نميدونم اشکال کار کجا بود.
چهار ستون پارکبنگ دبگه داشتن ميريختن. به هر جون کندني بود سر پا نگهش داشتم و يه
بار که ماشينه تو خونه همسايه پارک بود اون در مخفي رو خراب کردم و در ورودي
پارکينگ خودم هم بستم. تازه فهميده بودم که ماشين تو پارکينگ نگه داشتن خيلي سخته.
يه مدت به پارکينگ نرسيدم و خراب شد. ديگه در و پيکر نداشت و هر ماشيني رد ميشد و
بيکار بود توش پارک ميکرد. کارش که تموم ميشد ميرفت. منم عين خيالم نبود. يه بار يه
ماشين ميخواست تا آخر عمر تو پارکينگ بمونه ولي پارکينگه از اين چيزا بلد نبود. يه
روز يه ماشين کوچيک ديگه که مدلش يه کم قديمي تر از پارکينگ بود اومد توش و واسه يه
مدت کوتاهي پارک کرد. ماشينه از داستان خودشو گفت و فهميدم يه بار پارکينگي که توش
بوده رو سرش خراب شده! من از صحبتهاش خيلي استفاده کردم. بعد از اينکه اين ماشين از
پارکينگ رفت بيرون(هم من ، هم ماشين و هم پارکينگم ميدونستيم که به يه سري دلايل
نميتونه پارک کنه). اون پارکينگ چوبي رو خراب کردم و يه پارکينگ با ديوارهاي بلند
بتني ساختم. ديگه در هم واسش نذاشتم!! تصميم گرفتم ديگه دنبال ماشين که بياد
توش پارک کنه نباشم. اگه ماشيني تونست خودشو از بالاي اون ديوار رد کنه ، بياد تو و
واسه يه مدت (شايد هم هميشه) موندگار بشه. شايد بدترين انتخاب ممکن واسه يه پارکينگ
بود. چون طبق قانون طبيعت بايد تو پارکينگ ماشين پارک بشه. ولي اين پارکينگ از ورود
و خروج ماشينها ديگه خسته شده بود. هر سري هم هر ماشين يه گوشه پارکينگ رو خراب
ميکرد و ميرفت. پارکينگ بيچاره هر وقت بيکار ميشد به من شکايت ميکرد که بابا مگه من
چند سال قابل استفاده هستم؟ بذار ماشين توش پارک شه! من محل نميذاشتم. ولي ديگه
الان عادت کرده. هم خودم هم پارکينگ. چند تا ماشين روزها ميرن به کارهاشون ميرسن و
شبها معمولا کنار اون ديوارهاي بتني بلند(بيرون پارکينگ) پارک ميکنن. هيچوقت
نفهميدم چرا نميتونم پارکينگم رو بزرگ کنم که بيشتر از يه ماشين توش جا بشه! مثل
بعضيها که ماشالا انگار پارکينگ طبقاتي دارن! ولي خودمونيم چقدر بده پارکينگ داشته
باشي و ماشين توش پارک نکني.
:: راستي پارکينگ شما چه وضعيتي داره؟
Thursday, May 16, 2002
عکس
قشنگ امروز رو تاحالا چند نفر واسه من فرستادن. تا اينکه پرستو خانم که يه
مدت به اسم papar اينجا نظر ميداد پريروز فرستاد.
خلاصه من تصميم گرفتم حتما بذارم اينجا و اگه شما هم نظري در موردش داشتين بنويسين.
دست همشون درد نکنه.
آقا من يه شکي داشتم که ديروز کاملا به يقين تبديل شد! اگه بگم
ممکنه شما هم بخندين!
آخر مطلب ديروز يه گلايه کوچيک کردم که آره کاش ميشد حداقل نصف
افرادي که مطالب
اينجا رو ميخونن يه دو کلمه هم نظر بدن. حتي ديروز يه سوال هم پرسيدم تا ببينم چند
نفر جواب ميدن! MailBox من پر از نامه شد!
چرا؟ چون يه سري فکر ميکردن منظور من از نظر دادن اين بوده که به من
mail بزنن! حتي يکي نوشته بود: "شما بايد قبول کنيد که
هر روز يه mail فرستادن براي نظر دادن در مورد عکس
يا مطالبتون کار آسوني نيست!!!" به خدا قصد مسخره کردن هيچکس رو ندارم ولي
اين نتايج به ذهنم ميرسه:
نتيجه گيري منطقي: خيلي ها هنوز نميدونن اون لينک که زير اون خط نارنجيه
و زير هر
مطلبي هستش و نوشته
Comments واسه نظر دادنه!
نتيجه گيري ادبي: اون لينک مربوط به نظر خواهي رو بايد به فارسي مينوشتم!
نتيجه گيري خيلي خوب(!): تقريبا اکثر مراجعه کننده ها مطالب اينجا رو ميخونن. که من
از اين مورد خيلي خوشحالم و از همه ممنونم.
امروز بعد از عمري خواستم با
اتوبوس واحد برم. باور کنيد اگه بيکار باشيد ،
استفاده از اين وسيله نقليه همگاني خيلي مقرون به صرفه است. ولي با استفاده از اون
ممکنه به يک کار هم در روز نرسين. نميدونم تا حالا سوار اين اتوبوسها شدين يا نه و
از وضعيت مردم توش و ظاهر اتوبوس و
صندليهاش خبر دارين يا نه. فقط يه توضيح بدم واسه
اونا که نميدونن. اتوبوس تو تهران مثل ماشينهاي حمل گوشت ميمونه و مردم از يه ميله
آويزون هستن و کاري هم به کار هم ندارن. البته اگه ساعت خلوتي باشه يا خوش شانس
باشي ميتوني بشيني.
صندلي ها هم که قربونش برم! يه دونه
تميز و سالم به زور توشون پيدا ميشه
، مگه اينکه اتوبوس نو باشه!
اتوبوس خط شهرک غرب - هفت تير. پشت صندلي جلويي من يکي با خودکار نوشته بود:
" لطفا بعد از خوردن
صندلي مسواک بزنيد!!!"
آقا شاهين دلتنگستان مثل اينکه
دوباره انرژي گرفته و تلافي چند روز گذشته رو در آورده. دمش گرم. بازم ميخوام از
مطالبش استفاده کنم:
" بزرگترين بدبختي يک نقطه اينه که قبل از اينکه خط بشه پاکش
کنن ، بزرگترين بد بختي يک مورچه اينه که قبل از اينکه بره زير پا دونه رو
به لونه نرسونه ، بزرگترين بدبختي يک زنبور عسل اينه که قبل از اينکه نيش
بزنه بميره ، بزرگترين بدبختي يک آدم اينه که قبل از مرگش بميره و
بزرگترين بد بختي يک وبلاگ اينه که قبل از اينکه به آخرش برسه تموم بشه!
"
احسان: " ميشه يکي به من بگه آخر يک وبلاگ کجاست؟ "
امروز خواهرم ميخواست بره واسه ورود به يکي از دبيرستانهاي دخترانه ، امتحان بده.
ترجيح ميدم اسمي از مدرسه نبرم ولي مثل اينکه از اون مدارس خوبه. ساعت 5 بعد از ظهر
امتحانش بود. و بايد حدود 4 از خونه با بابام ميرفت بيرون. ولي بيچاره از ساعت 3 و
نيم تا 4 پاي تلفن بود تا يه چادر مشکي پيدا کنه! ازش پرسيدم حالا اگه بدون چادر
امتحان بدي چي ميشه؟ گفت آخه چادر تو اون مدرسه اجباريه و اگه سر امتحان چادر
نداشته باشي ممکنه قبولت نکنن! کاري به اين قانون مسخره ندارم ولي خودمونيم ها ولي
فکرش خوب کار ميکنه! تازه وقتي برگشت از يه سري سوالات نظرخواهي که جزو امتحان بوده
تعريف ميکرد. مثل اينکه اکثر سوالات پيرامون مطالب مذهبي و اخلاقي بوده. اونم چنان
جوابهايي داده بود که من وقتي شنيدم فقط ميخنديدم. مثلا
سوال: روزهاي تعطيل مثل جمعه چيکار ميکنيد؟ جواب: با برادر
بزرگترم(يعني من) به نماز جمعه ميروم!!!
سوال: آخرين فيلمي که ديديد چه بود؟ جواب: فيلمي در مورد انحطاط
حکومت پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي ولي چون از وسط فيلم رسيدم اسمش يادم نيست!
سوال: دوست داريد در مدرسه چه نوع امتحاناتي برگزار شود؟ جواب:
المپيادهاي علمي و مذهبي(!)
يکي از دوستام ديشب يه سوالي از من پرسيد که نتونستم جواب بدم. اينجا ميپرسم شايد
شما بتونيد کمک کنيد.
:: شايد تا حالا براتون اتفاق افتاده باشه که يه فکري ( مثلا واسه گرفتن يه تصميم
يا براي بعضي سوالهايي که تو ذهنتونه حالا چه مثبت چه منفي) مثل خوره بيوفته تو
ذهنتون و هر کار ديگه اي بخواين بکنيد ، بازم اون فکر خاص ولتون نميکنه ،
واسه رهايي از اين وضعيت چيکار ميکنيد؟
Wednesday, May 15, 2002
بابا اين چه امتحاني بود!؟ عمّه واسه ما نموند با اين امتحانش!
درس مهندسي پي ، دکتر � ! اگه احيانا نميدونين بگم که کلمه
پي همون فارسي شده
فونداسيون ميشه. و به طور عمومي شالوده و اساس هر ساختمان رو تشکيل ميده و کل سازه
روي اون قرار ميگيره و معمولا چون زير خاکه چيزي ازش ديده نميشه! خلاصه
اينکه اساس و پايه براي هر چيزيه! امتحان امروز دو تا سوال بود. اولي يه قسمت داشت.
دومي دو قسمت:
سوال اول: آيا خدا ميتواند يک پي کلافدار(باسکولي) براي يک ساختمان
که داراي n ستون باشد ، طراحي
کند ، و نتواند جابجايش نمايد؟ مختصرا و با استفاده از روش ترزاقي
يا هنسن توضيح دهيد.
سوال دوم: با توجه به قضيه آفرينش مرغ و تخم مرغ :
الف: کدام يک
زودتر آفريده شد؟
چرا؟
ب: آفرينش هر
کدام را يک بار با روش صلب و يکبار با روش انعطاف پذير ، کنترل کنيد.
* استفاده از هر گونه کتاب و جزوه آزاد است!
حالا من يه کم واسه تشبيه سوالها ، مثالهاي آسون زدم و اون کلماتي که واسه شما نا
مأنوسه ، جزو مباحث درس هستن. خلاصه اينکه بعد از شروع امتحان به هادي گفتم:
"سوال 2 را براي من بنويس ، من روي يک فکر ميکنم!" اونم بيچاره مشغول نوشتن شد.
خلاصه با هر جون کندني بود جفتي يه چيزايي نوشتيم و با هم کنترل کرديم و داديم رفت.
باز حالا اين ترم خوب بوده. نياکان ما بر سنگ نبشته اند که ترم قبل از ساعت 1 بعد
ازظهر تا ساعت 6 غروب ، بر اوراقِ آزمون ، عرق ميريخته اند! (چه ادبي شد!)
آقا من اينقدر از اين آدمهايي که در يه زمينه هيچ تخصصي ندارن يا يه چيزايي نصفه
نيمه از يکي شنيدن ولي خودشون رو متخصص در اون زمينه ميدونم بدم مياد! فکر اينو
نميکنن که ممکنه تو اون جمع يه نفر بلد هم باشه و جلوش ضايع ميشن ، تازه
هيچکي هم نباشه ، اون بنده خدايي که سوال پرسيده ، چيزي که ياد نميگيره ، بدتر
گمراه هم ميشه! آقا جون تا موقعي که ازت سوال نکردن چيزي نگو ، تازه اگه زماني هم
شما رو بازي دادن و خواستن يه حالي بهت بدن و ازت سوال کردن ، خيلي راحت بگو
نميدونم! به خدا نه چيزي کم ميشه ازت و نه کسي ميگه طرف خنگه ، تازه از نظر خود من
خيلي شجاعت هم هست که بگي نميدونم! يه معلم جبر تو دبيرستان داشتيم که رو
اين کلمه " نميدونم " خيلي تاکيد داشت. ميگفت بهترين جواب براي هر سوال همين
نميدونم است! در آداب سخن گفتن و جواب دادن و اين چيزا هم تا دلتون بخواد تو
کتابهاي ادبي ما مطلب است. الان ياد اون درس آداب سخن گفتن ، که تو کتاب
فارسي دبيرستان بود افتادم. تا اونجا که يادمه متنش مال کتاب کيمياي سعادت -
امام محمد غزالي بود. به نظر من آموزنده ترين و با معني ترين درس دوران
تحصيل همونه! بابا درس زندگيه ، شوخي نيست!
داشتم به ليست وبلاگهاي مورد علاقه که اين بغل رديف کردم
نگاه ميکردم.
خورشيد خانوم که غروب کرد. ولي
نه مثل هميشه ، مثل اينکه ديگه تصميم به طلوع نداره!
آقا شاهين
دلتنگستان هم که ديگه از نفس افتاده! اون اوايل ماشالا خيلي پر انرژي بود ، روزي
چند بار مطلب مينوشت و هر مطلبش از قبلي قشنگتر. يه بار به من mail
زده بود و نوشته بود: " اينجا(وبلاگش) تنها جاييه که منو آروم ميکنه " خيلي خوشم
اومد. خوب شايد فعلا يه آرامش نسبي پيدا کرده.
وبلاگ سايه هم ديگه نمينويسه! کاش اگه ميخواست بره يه خداحافظي هم ميکرد.
اين دوست خوب 19 ساله هم نميدونم
چرا اينقدر دير به دير نوشتنش مياد! من واسم جالبه يه سال ديگه که 20 ساله شد چيکار
ميکنه؟ لابد اسم وبلاگشو ميذاره 20 سالگي!
راستي! من با اينکه زبان فارسي هم خوب بلد نيستم ولي يه تعدادي وبلاگ
خارجي(اجنبي!)
هم هر روز سر ميزنم و مطالبشون رو ميخونم. ميخوام لينکشون رو بذارم اين بغل شايد
شما هم خوشتون اومد.
روز به روز به تعداد بيننده هاي اينجا افزوده ميشه ولي از تعداد نظراتي که ميدين
کمتر ميشه. خدا شاهده من از نظرهايي که ميدين بيشتر خوشم مياد تا آمار اينجا! روزي
فقط 5 نفر به اينجا سر بزنن ولي نظر بدن و افکارشونو
حتي در چند کلمه بنويسن بهتره تا اينکه 200 نفر
فقط بيننده داشته باشه!
البته خب زوري که نميشه! در ضمن عکس امروز رو
زهير معصوميان عزيز فرستاده.
حالا من واسش يه سوال طرح ميکنم!! :
:: به نظر شما اين عکس چه جور آدمي رو نشون ميده!؟
Tuesday, May 14, 2002
امشب
زياد نمينويسم. چون فردا (چهارشنبه) امتحان دارم! تو اين چند روز تعطيلي يه چيزايي
خوندم. امروز هم تا غروب کلاس داشتم و چند تا کار هم بايد انجام ميدادم. اين
mailbox هم مثل هميشه پر از نامه هاي جواب داده نشده
است. تازه ميخوام بعد از اينکه اينجا رو هم نوشتم برم واسه امتحان فردا درس بخونم!
البته دروغ چرا ، تمام اميدم به هادي است! اون اوايل يه بار گفتم ، ولي بازم
ميگم که من و هادي تنها زوج موفقي هستيم که به راحتي سر جلسات امتحان تقلب ميکنيم!
در انواع مختلف! از صحبت و کاغذ و کتاب گرفته تا نوشتن به جاي همديگه. الان 2 ترمي
ميشه که شيوه کارمون رو عوض کرديم. يعني به محض اينکه برگه سوالات رو گرفتيم ، يه
نگاه سطحي ميندازيم و بعدش تقريبا سوالها رو نصف ميکنيم. هر کي يه نصف رو حل ميکنه.
چون وقت امتحان واسه نصف سوالها زياده ، واسه همين هر کي سهم خودشو خوب حل ميکنه.
(دليل نميشه وقتي يکي خوب يه سوالي رو حل کرده حتما درست هم حل کرده باشه!) بعدش
حدود نيم ساعت مونده به پايان وقت امتحان ، جوابها رو با هم عوض ميکنيم و يا براي
همديگه مينويسيم و نصفه ديگه هم کامل ميشه. تا حالا هم خوب نتيجه گرفتيم. دو بار
تقريبا فهميدن و جاهامون رو عوض کردن ولي يه دفعه به هر نحوي بود بازم به هم
رسونديم (طبق قرار قبلي من بعد از نوشتن سهم خودم ، بردم و گذاشتمشون تو سيفون
توالت! هادي هم ميره و مال خودش رو ميذاره جاي اونايي که من گذاشته بودم. يهو من
حالم بد ميشه و اجازه ميکيرم و ميرم بيرون و يه راست ميرم تو توالت و سهمي رو که
هادي نوشته بر ميدارم! و همه چي به خير ميگذره!) دفعه دوم هم هر دو مون به زور و با
بدبختي پاس کرديم. چون امتحانش خيلي سخت بود. من شدم 10 و هادي 11 شد. البته ما
اينقدر خنگ و درس نخون نيستيم به خدا! ولي واقعا حيفه که واحدهايي رو که با هم
داريم از اين شيوه استفاده نکنيم. اگه راهنمايي ، نظر و احيانا شيوه جديدي در اين
رابطه داشتين ، همين زير تو قسمت نظرخواهي بنويسين! به هر حال يکي از فوايد وبلاگ
استفاده از تجربيات ديگرانه!
اين چند روزه تو دانشگاه همش بحث از قبولي فوق ليسلنسه. من همونطور که قبلا گفتم به
خاطر اينکه استاد درس اخلاق اسلامي به من نمره نداد و اين درس رو با 7
افتادم ، مشروط شدم و نميتونستم 4 ساله درسم رو تموم کنم واسه همين امسال نميشد در
امتحان شرکت کنم! بعضي وقتها يه نمره الکي چجوري سرنوشت آدم رو بالا و پايين ميکنه!
من که از اون استاد تنگ نظر نميگذرم. خلاصه از اينکه ميبينم همکلاسيهام دارن ميرن
فوق و من هنوز موندم ، يه جورايي ياس فلسفي گرفتم! ولي وقتي اين مطلب وبلاگ
مستانه رو ديدم يه کم آروم شدم(يه آرامش
موقتي و کاذب!). اين وبلاگ از کشفيات تازه
من در سرزمين وبلاگستانه. سارا خاتون(!) مطالب و جملات قشنگي مينويسه.
نميدونم خودش هم ميدونه دارم در موردش مينويسم يا نه: (دقيقا نقل از وبلاگ مستانه)
:
" نتيجه كنكور فوق هم اومد. منكه تا همين جاشم اميد نداشتم جزو چندبرابر ظرفيت
باشم. اصلا چه فرقي ميكنه؟
قضيه "اژدها كشي" رو شنيدين ؟
ميگن تو كشور چين يه رشته دانشگاهي ميذارن بنام رشته اژدها كشي. ملت ميان كنكور
ميدن و قبول ميشن و درس ميخونن و زحمت ميكشن تا ليسانس ميگيرن. بالاخره يه روزاز
دانشگاه ميان بيرون و ميگن خوب كو اژدها تا بكشيمش؟
امپراطور كه از اول ميدونست اژدهايي در كار نيست ترس ورِش ميداره كه اين جووناي
پُرانرژي وقتي بفهمن از اژدها خبري نيست و چند سال سرِكار بودن، شورش كنن و آشوب به
پا شه. اينه كه با مشاورهاش صحبت ميكنه و آخر سر اعلام ميكنن براي رشته اژدها كشي
فوق ليسانس گذاشته شده!
جوونا، دوباره تو سر وكلهي خودشونو بقيه ميزنن و كنكور ميدن و قبول ميشن و ...
خلاصه بعد از دو سه سال از دانشگاه ميان بيرون و ميگن هرچه زودتر اژدها رو به ما
نشون بدين كه ميخوايم بكشيمش.
امپراطور كبير ميبينه هيچ چارهاي نيست جز اينكه براي اين رشته دكترا بذارن و ...
چند سال بعد يه عده متخصص اژدها كشي از دانشگاهها بيرون ميان. ولي اين بار
امپراطور هيچ نگراني نداره، آخه اونا ديگه جوون نيستن؛ پس زورشون به هيچ
اژدهايي نميرسه ! "
Monday, May 13, 2002
من
اصلا فکر نميکردم که اينقدر از عکس ديروز خوشتون بياد! به نظر خودم اين فقط يه چيزي
نشون ميده و اونم اينکه افرادي که از اين عکس خوششون اومده يه نغمه غم انگيزي
تو زندگيشون دارن! البته اضافه ميکنم که اين نغمه حتما در مورد يه دختره! اگه حال
داشتين امروز بگين که درست حدس زدم يا نه. در ضمن در جواب اونايي که اصل عکس رو
ميخوان بايد بگم ، اصلش فقط يه کم (در حد چند پيکسل) از اين بزرگتره و چيز ديگه اي
نداره واسه همين سعي کنيد با همين کار خودتون رو راه بندازين!!
ديروز که وبلاگ کوروش رو ميخوندم ديدم يه
کار قشنگ کرده. تمام صورتکهاي (Smiley) مورد
استفاده در yahoo messenger رو گذاشته تو
يه صفحه به همراه آدرسشون. اگه
ميخواين از اون صورتکها تو وبلاگ استفاده کنيد حتما يه سري بزنين. دستش درد نکنه.
در راستاي ضرر زدن به Yahoo (من قبلا ازش خيلي
خوشم ميومد ولي از وقتي سرويسهاش داره پولي ميشه ازش دلگير شدم!!! هرچي هم منت
ميکشه محلش نميذارم!) فکر کنم اگه از Outlook
واسه گرفتن mail هاي ياهو استفاده ميکنين ، اطلاع داشته
باشين که اين سرويسش هم پولي شده. ولي من از طريق وبلاگ خوب جناب آقاي
ناصر عزتي يه راه واسه گرفتن نامه
ها با Outlook پيدا کردم. يه برنامه 1 مگابايتي که از
اينجا بگيرينش و نصب
کنيد. بعدش هم يه سري تغييرات کوچيک تو خود Outlook بايد
بدين و مثل قبل ازش استفاده کنين. راهنماي خود برنامه خوب توضيح داده. تنها ضعف اين
برنامه اينه که فقط ميشه باهاش نامه ها رو گرفت و نميشه فرستاد. يعني فقط
Incoming داره و Outgoing
خبري نيست! همينش هم خيلي خوبه و از سر من يکي زياده! واسه اطلاعات بيشتر ،
اين مطلب آقاي عزتي رو بخونين. از ايشون خيلي ممنونم.
من امروز براي اولين بار در ترم هشتم و به طور جدي درس خوندم. حدود 6 ساعت
در دو سانس 3 ساعته! چون عادت ندارم واسه همين خيلي خسته شدم! ياد کنکور به
خير! راحت روزي 8 ساعت درس ميخونديم. امروز يه کم عکسهامو داشتم مرتب ميکردم. يهو
يه دسته عکس پيدا کردم که 2 ساعت داشتم خيره نگاهشون ميکردم. دروغ چرا ولي
اشک تو چشمام داشت جمع ميشد! حالا ميگم چرا:
يه ساختمان 2 طبقه (4 واحده نسبتا بزرگ) در محله اميرآباد تهران ، به
مدت 4 ماه دست 13 تا جوون باشه! به همراه کليه امکانات و همچنين چند خط تلفن!
واسه چي؟ بشينن درس بخونن واسه کنکور! البته بذارين از اولش تعريف کنم. دبيرستان ما
(دبيرستان انرژي اتمي) وابسته به سازمان انرژي اتمي بود. البته با اين اسم
هر کي ندونه ميگه الان اينا اون تو نفري يه راکتور(Reactor)
زير دستشون بوده و انيشتين معلمشون بوده! نه بابا از اين خبرها نبود. ولي از خيلي
از امکانات اين سازمان استفاده ميکرديم. خلاصه اين ساختمان هم سازمان در اختيار ما
قرار داده بود. از اول اسفند کلاسهامون تعطيل شد که خير سرمون درس بخونيم. به صورت
اختياري براي اقامت در اون ساختمون ثبت نام کردن و بقيه هم رفتن خونه درس بخونن.
حدود 40 نفر اسم نوشتن. ولي روز به روز از اين تعداد کم ميشد. چون بچه ها ميفهميدن
که اونجا جاي درس خوندن نيست! عليرضا هم با
ما بود ولي همون روزاي اول منصرف شد. خلاصه به وسطهاي اسفند نرسيده ، شديم 13 نفر!
که همون بچه هاي واحد خودمون بودن. چون تو هر واحد تقريبا دوستاي صميمي جمع بودن.
از اين 13 نفر تا اواخر فروردين کسي کم نشد. نکته جالب اينکه از اين 13 نفر چهار
نفرمون دوران راهنمايي هم با هم بوديم! من و سامان و بهزاد و
فرشيد. آخ که چقدر خوش ميگذشت. دوران قبل از کنکور واسه همه رنج و عذابه ولي
واسه ما شايد بهترين دوران زندگي بود.
مدير دبيرستان ما (آقاي حجاريان برادر همين سعيد حجاريان معروف) تو
کار حج و کاروان و اين چيزا بود و خلاصه از اصطلاحات اونجا زياد ميگفت. واسه همين
اسم هر واحد را شٌقه گذاشته بود! (مثل اينکه به اتاقهاي حاجيها تو مکه شقه
ميگن). ما شقه 3 بوديم. خيلي دوران خوبي بود. اونجا 2 تا احسان داشتيم. يکي
خودم که به من ميگفتن احسان کوچيکه ، يکي هم که بهش ميگفتن احسان بزرگه.
چون واقعا هيکلش بزرگ بود و زورش خيلي زياد بود. خودم در دوران دبيرستان بيشتر از
هرکسي از دستش کتک خوردم! از بهترين دوستان منه. خلاصه اين احسان بزرگه با مديريت
ديکتاتوري نميذاشت در طول روز کسي جم بخوره و بايد همه درس ميخوندن! ولي غروب که
ميشد ديگه کنترل ماها از کسي بر نميومد! واسه شام و نهار اون اوايل ميرفتيم تو
سازمان غذا ميخورديم. بعدش ديديم اينجوري خيلي وقتمون تلف ميشه واسه همين هر روز
يکي از خانواده هاي اين 13 نفر بايد غذا مياورد. يادش به خير ، دبرنامه ريزي ها
واسه آوردن غذا ، شستن ظرفها ، چيدن سفره ، تميز کردن شقه و ... همه با احسان بزرگه
بود. شب بازي ايران - آمريکا و همچنين شب چهارشنبه سوري هم همونجا بوديم و ميرفتيم
خيابون هفدهم اميرآباد که از اون پاتوقهاي درست و حسابيه! تمام اون محله از
دست ما شاکي بودن! خدا نکنه يه وقت يه دختري از اون دور و بر رد ميشد! درس ديگه
فراموش ميشد. لحظات بد هم زياد داشتيم. بعضي وقتها دعواهاي بدي بينمون ميشد! دعواي
علي و بهزاد هيچوقت يادم نميره! اَه! بابا لامصب تمام لحظات اون 4
ماه خاطره بود. ميشه 100 جلد کتاب نوشت! اصلا نميدونم از کجاش بنويسم. بعد از کنکور
مرحله اول تعدادمون کم شد و شديم 4 نفر. من و سامان و کوشيار و
بهزاد. تا روز قبل از مرحله دوم اونجا بوديم. حساب کن 4 تا واحد 2 خوابه در
اختيار ما بود ولي 4 تايي تو يه اتاق درس ميخونديم! بعد از مرحله دوم از هم جدا
شديم. ديگه هيچوقت اون جمع 13 نفري دور هم جمع نشد. همه قبول شديم. فقط الياس
بيچاره سر جلسه کنکور خون دماغ شد! ولي دانشگاه آزاد قبول شد. من مطمئنم اگه خونه
درس ميخوندم بهتر از اين نتيجه نميگرفتم. هر کي يه دانشگاه رفت. 3 تا اميرکبير ،
يکي بهشتي ، يکي تبريز ، يکي زنجان ، چند نفر آزاد. يکي ...
ما قرار گذاشته بوديم که هر کي عروسي کرد ، بايد زنشو با بقيه عوض کنه! يکي
از اون جمع عروسي کرد. ولي کسي جرات نکرد به روش بياره! يکي رفت آمريکا. يکي
رفت و با بزرگان نشست و بزرگ شد ، اينقدر که سالي يک ماه مکه بود! تو اين
چند سال اخير ، البته منظورم بعد از قبولي کنکوره ، 3 بار يه قرار گذاشتيم. نه که
بريم مثل بقيه بشينيم تو يه رستوران و اتو کشيده غذا بخوريم! قرارهامون هميشه پارک
جنگلي چيتگر بود. اينقدر ميزديم تو سر هم تا خسته بشيم. اما هر سري چند نفر
غايب بودن. نميدونم فيلم ضيافت رو ديدين يا نه. هر وقت که قرار ميذاشتيم ياد
اون فيلم ميوفتادم. شايد اگه بهونه درس نبود هيچ وقت اونقدر دور هم نميمونديم و
خيلي زود جمعمون از هم ميپاشيد. بعضي وقتها که دعوا ميشد يکي دو نفر قهر ميکردن ولي
طاقت نمي آوردن و چند روز بعد دوباره ميومدن. من تو اون مدت فقط 2 شب رفتم خونمون.
يکي شب سال تحويل و يکي هم شب مرحله اول کنکور. چون اصلا دلم نميخواست اون جمع رو
ترک کنم. فکر نکنم اون دوران طلايي هيچوقت ديگه تکرار بشه. بيشتر از اين نميتونم
بنويسم چون ممکنه باز تا چند روز قاطي کنم!
باور کنيد هر وقت عکسهاي اون موقع رو نگاه ميکنم مثل الان دلم ميگيره! قدر لحظات
خوب زندگي که در کنار دوستاتون هستين رو بدونين. آخه چرا آدم وقتي به ياد خاطرات
خوب هم ميوفته دلش ميگيره؟!
Sunday, May 12, 2002
امروز طبق عادت هميشه داشتم به وبلاگهايي که معمولا ميخونم سر
ميزدم. که يه جا يهو حالم گرفته شد! وبلاگ
خورشيد خانم. بدترين مطلبي رو که ميتونست
بنويسه ، نوشت! چون حرف از
ننوشتن زده! به طور مفصل خودش دلايلش رو توضيح داده ،
خودتون برين بخونين. من هيچ دخالتي تو کارش نميکنم و کاري ندارم که مخالفش کيه و
موافقش کيه و ميخوام نظر خودمو تو چند خط اعلام کنم:
اين وبلاگ
خورشيد خانم جزو اولين وبلاگهايي بود که من کشف کردم و به طور کامل
خوندم. خيلي خوب مينويسه. اونجور که من لذت ميبرم. مخوصا وقتي که يادداشتهاي اين
شهر شلوغ رو مينويسه! اما بعد از اينکه اون مطلب
آخرش رو خوندم يه جورايي حالم
گرفته شد. اميدوارم که تصميمش عوض بشه و
مجددا به نوشتن ادامه بده. يه سري افراد هستن که ميگن
خورشيد خانم يا
دخترک شيطان
يا ... واقعا دختر نيستن و سن و سالشون اوني نيست که خودشون اعلام کردن! خودم به
شخصه خيلي دوست دارم اين خورشيد خانم يا دخترک رو يه روز از نزديک ببينم ولي ميسر
نيست. اما من از اون خورشيدي که شخصيت اصلي تو وبلاگه خوشم مياد و از خوندن مطالب
لذت ميبرم. مگه علت وبلاگ خوندن چيزي غير از اينه؟
من فکر ميکنم وبلاگ ديگه جزو دارايي هاي شخصي آدم باشه و هرچي دلش بخواد توش
بنويسه. حالا مثلا من اينجا خودمو يه دختر معرفي کنم فرقي به حال شما ميکنه؟ مگه
غير از کلمات ، اينجا چيز ديگه اي هم ديده ميشه؟ خوب حالا چه فرقي داره که
نويسنده اون مرد باشه يا زن؟ سالم باشه يا منحرف؟ جوان باشه يا پير؟ ببينم وفتي شما
يه کتاب ميخونين ، چهره نويسنده تو ذهنتونه يا مطالب و شخصيتهاي اون کتاب؟ نميدونم
والا چي بگم ديگه... صلاح مملکت خويش خسروان دانند...
در اين مورد نظري داشتين لطفا بنويسين.
مثل اينکه جديدا مد شده که متن آهنگ
نقاب مال آلبوم جديد
سياوش قميشي رو ميذارن تو
وبلاگها! من حدود يک ماه پيش که CD اونو گير آوردم
، يه چند باري گوش کردم و بيخيال شدم. ولي يه بار يکي گفت ، آهنگه اولش خيلي جالب و
با معنيه!!! خلاصه اين بار رفتم و با دقت گوش کردم! انگار که بار اولي بود که اون
آهنگ رو ميشنيدم!
نتيجه اينکه الان دو هفته ميشه که اين CD از تو ضبط
بيرون نيومده! اگر هم يه چند باري درش آوردم ، واسه اين بوده که بذارم تو درايو
کامپيوتر و اينجا گوش کنم!
اين مطلب رو از
دلتنگستان
نقل ميکنم. انگار داره از زبون من حرف ميزنه ، ولي تشبيهات
خيلي قشنگي به کار برده. اين آقا
شاهين کارش حرف نداره.
اين پاراگراف رو بخونين:
" دستاي من يه قدرت خارق العاده دارن...صبحها بدون كمك هيچ كدوم از ارگانهاي ديگه
بدن كار مي كنن...به خدا راست مي گم...تخت من روبروي كامپيوتر و طرف ديگه
اتاقمه...من نه چشمام باز مي شن، نه پاهام راه مي رن، نه اصلا� مغزم كار ميكنه (
البته اين يكي خيلي وقته...) ولي دستام يه جوري خودشون رو مي رسونن به كليد
كامپيوتر و اون رو روشن مي كنن...حالا بقيه اعضاي بدن وقت دارن با سمفوني ونگ
كامپيوتر بيدار شن...من و كامپيوتر با هم بوت مي شيم...بعضي وقتها يكي مون بالا
نمياد...اگه اون نياد من ميدونم چي كارش كنم...ولي وقتي من بالا نيام جفتمون مي
شينيم روبروي هم، انقدر به هم زُل مي زنيم تا يكي مون از رو بره...كامپيوتر خودشو
لوس مي كنه...اول مي ره برام چند تا عكس گُل و بُلبُل ميذاره...چند دقيقه كه بگذره
اگه بازم نيام اصلا� قهر مي كنه چشماشو مي بنده...فكر مي كنم مي خواد اداي خوابيدن
رو در بياره...ولي زورش فقط به مانيتور مي رسه...آخي...دلم براش مي سوزه...دلم
بيشتر از اين طاقت نمياره ميام پيشش مي شينم از دلش در بيارم...ولي هيچ وقت لازم
نميشه...يعني به محض اينكه بهش دست مي زنم مي پره بالا مي شينه روبروم...كاشكي
آدمها هم همينجوري قهر مي كردن...چقدر آسون تر مي شد همه چي. به مودم دستور مي دم �
دروازه ها رو باز كنين...� به winamp هم ميگم بزن بريم...يه روز ديگه شروع شد...عين
هر روز...من و كامپيوتر خيلي خوشحاليم كه همديگه رو داريم و تنها نيستيم...خيلي بد
بود اگه هر روز تنها از خواب بيدار مي شدم...خدايا شكرت. "
تقريبا که نه ، دقيقا من هم همينطوري هستم! ممکنه بگين اين پسره(خودم) بايد ديوونه
باشه ولي من کامپيوترم رو از بعضي آدمها بيشتر دوست دارم! دليلشم خيلي قشنگ آقا
شاهين بيان کرده. در اين مورد هم نظري داشتين بنويسين.
امروز مثل اينکه روز مادر خارجيها بوده! آخه بالاي بعضي سايتها هم نوشته
بود. ما که خارجي نيستيم ولي اين روز رو به تمام مادرهاي خارجي تبريک ميگم!
الان که ميخواستم اين مطلب رو بفرستم رو
آنتن(!) پيش خودم گفتم مگه قرار نيست از
خودم و زندگي خودم بنويسم! پس چرا
اين چند روزه در مورد بقيه
يا با استفاده از مطالب بقيه دارم
مينويسم؟
جواب: مگه اينا جزو زندگي من نيست؟ روزي چند ساعت پاي کامپيوتر خب جزو عمر آدم حساب
ميشه ديگه ، نه؟ ميگن انسانها يک سوم عمرشون رو در خواب هستن! ولي من فکر کنم تو اين
چند ماه اخير ميزان کار با کامپيوتر من از خوابم بيشتر شده!
نه اينکه صبح تا شب پاي کامپيوتر باشم ، بلکه معمولا از خوابم
ميزنم براي کامپيوتر! ميگن اصلا خوب نيست. ولي
متاسفانه تو روز وقت نميشه. کاش شبانه
روز 50 ساعت بود!
|
|
|
|