Saturday, May 25, 2002

من فکر ميکردم در مورد مطلب ديروز بيشتر از اين حرفها نظر بدين. به هر حال از اونايي که نظر دادن خيلي ممنونم. يه نفر هم کل موضوع رو برده بود زير سوال که چرا ما هميشه دنبال يه مقصر ميگرديم تا تقصير رو بندازيم گردنش؟ وقتي يه کم فکر کردم ديدم راست ميگه. چرا ما هميشه ميخوايم از اينکه خودمون مقصر هستيم فرار کنيم؟ البته يه چيزي رو من بگم. از نظر بعضيها شايد دانشگاههاي ما در وضعيت مطلوبي باشن. ولي خب من وقتي اينجا رو با کشورهاي ديگه و دانشگاههاي اونجا مقايسه ميکنم. حتي کشورهاي آسيايي (حالا ديگه چه برسه به اروپا و آمريکا) ، ميبينم ما اصلا در حد و اندازه هاي خودمون نيستيم. يعني بايد دانشگاههاي ما خيلي بهتر از اين حرفها باشه. و دليل اصلي اين مشکل هم ضعف مديريتي است. شايد يه سري بگن که کمبود بودجه نميذاره که مديران و مسوولين دانشگاهي کار مثبتي بکنن. اما من با چند خط ديگه از اون داستان خيلي راحت واستون موضوع رو روشن ميکنم. واسه همينه که ديروز نوشتم قصه ما به آخر نرسيد! خيلي دوست داشتم که اسمها و بعضي کلمات توي داسان رو راحت توضيح ميدادم ولي به يه سري دلايل ترجيح ميدم بيشتر از اين ننويسم.
اين پسر قصه ما تو يکي از دانشگاههاي خيلي خوب کشور درس ميخونه. دانشگاهي که شايد از لحاظ بعضي امکانات ، تک باشه! پسره همون ترمهاي اول فهميد که چند تا آزمايشگاه تو اين دانشگاه هست که شرکتهاي بزرگ کشورش براي تست بعضي محصولات خودشون ناگزيرن به اين آزمايشگاه مراجعه کنن. چون دستگاههاي موجود در هيچ کجاي ديگه تو اين کشور پهناور پيدا نميشه. يکي دو ترم که گذشت ، پسره فهميد که هزينه هر کدوم از اين آزمايشهاي ساده حدود چندين ميليون تومانه! يعني در آمد هر کدوم از اين آزمايشگاهها در يک ماه ، بعضي وقتها از بودجه کل دانشگاه هم بيشتر ميشه! فهميد که يکي از افتخارات دانشگاهشون بازگشت دوباره تمام بودجه از طرف دانشگاه به دولته! يعني اينکه نه تنها از اين درآمدها استفاده مثبتي نميشه ، بلکه بودجه اختصاصي از طرف دولت هم برگشت داده ميشه! حالا خدا ميدونه اين وسط چه افرادي که صاحب خونه و ماشين نميشن! ...
متاسفانه اين قصه سر دراز دارد. که فعلا تا همينجا داشته باشين. نظري هم داشتين بگين.

با خواهرم تو آشپزخونه بوديم که ناخوداگاه يه شعري رو با خودم زمزمه کردم! همون لحظه اون هم همين شعر رو زمزمه کرد! يعني خلاصه اينکه همصدا خونديمش! بعدش يهو اومد جلوي من و با انگشت چند بار پيشوني من رو فشار داد! گفتم چرا اين کار رو ميکني؟ گفت: " آخه هر وقت دو تا دختر يهو يه چيزي رو با هم بگن ، هرکي زودتر با انگشت اشاره پيشوني اون يکي رو فشار بده ، شوهرش خوش تيپ تر ميشه!!! " گفتم: "من که دختر نيستم؟" گفتش: " من که هستم! " نيم ساعت فقط داشتم ميخنديدم! راستي ها اين دختر ها چه چيزايي تو ذهنشونه! از همون بچگي هم تيپ و قيافه پسر واسشون مهمه! تازه واسش رقابت هم ميکنن!

صبح پيش يکي از دوستاي خيلي خوبم بودم. خيلي وقت بود (حدود 1 سال و نيم) که نديده بودمش. خلاصه از ديدنش خيلي خوشحال شدم. ولي از سرگذشتي که تو اين يک سال و نيم داشته خيلي ناراحت شدم. متاسفانه اين دوستم از اون آدمهاست که معمولا در برابر بديهاي ديگران کوتاه مياد و هميشه به ضرر خودش تصميم ميگيره. منم تقريبا همينجوري هستم و اين خيلي بده. خيلي دلم ميخواست که ميتونستم يه جوري کمکش کنم. بعضي وقتها از اينکه ميبينم يکي يه مشکلي داره و از دست من کاري بر نمياد ، بهم خيلي فشار مياد. خودمو يه جورايي مسوول ميدونم که حتما به طرف کمک کنم. مخصوصا اگه طرف يکي از بهترين دوستام باشه.

امشب اصلا تصميم نداشتم چيزي بنويسم. چون چيزي تو ذهنم نبود. ولي همينکه اين صفحه رو براي تايپ وا کردم و دستامو گذاشتم رو کيبورد ، کلمات پشت هم رديف شدن. واسه خودم که خيلي جالب بود.

يک نتيجه گيري وبلاگي:
اگه وبلاگ يکي رو روزي هزار بار هم بخوني ، تا طرف رو از نزديک نبيني فايده نداره و اون شناخت و احساس لازم فقط از طريق چشم منتقل ميشه ، نه از طريق کلمات. من که خودم اينطوري هستم. يعني با ديدن مستقيم طرف خيلي چيزا در موردش ميفهمم.





Friday, May 24, 2002

به محض اينکه اين عکس رو ديدم تصميم گرفتم واسه مطلب امروز انتخابش کنم. ولي بعدش که يه کم فکر کردم ديدم ميتونم در موردش هم بنويسم. واسه همين تصميم گرفتم يه داستان تعريف کنم. يه داستان از يه زندگي چند ساله. از زندگي يه دانشجو. از دانشجويي که ديگه داره درسش تموم ميشه. از درسي که مثل عادت شده. از عادتي که شايد ترکش خيلي آسون باشه! پس چرا ميگن ترک عادت مرضه و سخته؟

يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون ، خيلي هاي ديگه هم بودن. ولي هيچکي مثل خدا نميشه. يه کشوري بود وسط يه قاره کهن. کشوري که جزو اولين تمدنها بود. کشوري که پر از دانشمند و شاعر بود. تو اين کشور يه شهري بود که بهش ميگفتن پايتخت. پايتختي که تقريبا حق همه شهرها رو خورده بود. جمعيت زيادي تو اين شهر زندگي ميکرد. بين اون چند ميليون آدم ، يه پسري بود که سال آخر دبيرستان بود. از اون موقعي که مدرسه رو شناخته بود ، يادشه که باباش همش ميگفت پسرم درس بخون که تنها راه موفقيت همينه. پسره دوست داشت موفق بشه. واسه همين درس ميخوند. همه همين کار رو ميکردن. دبيرستان که داشت تموم ميشد ، فهميد که بابا تازه اول راهه. بايد بره دانشگاه. چون باباش بهش گفته بود راه موفقيت ، ادامه تحصيله. البته خودش درس خوندن رو دوست نداشت. خودش از کارکردن خوشش ميومد. ولي بايد ميرفت دانشگاه. تقريبا همه همين کار رو ميکردن. 12 سال زور زده بود تا ديپلم گرفته بود. ميگفتن علم بهتر از ثروت است. تو کشورش مدرک تحصيلي جلوتر از خود آدم راه ميره! نشست به درس خوندن. کنکور داد. دوست داشت بره معماري بخونه. ميخواست از اين دنياي رياضي يه کم بياد بيرون و از ذوق سليقه اي که داره ، استفاده کنه. ولي بعد از نتيجه کنکور فهميد که علاقه مهمترين ميار انتخابش نيست. حرف اول و آخر رو نمره ميزنه. از رشته اي که قبول شده بود راضي بود. روز اولي که رفت دانشگاه ، خيلي چيزا تو ذهنش بود. فکر ميکرد الان همه کساني که تو دانشگاه هستن شاخ دارن. فکر ميکرد که دانشگاه با دبيرستان خيلي خيلي فرق داره. شنيده بود تو دانشگاه دختر ها و پسرها با هم تو يه کلاس ميشينن. فکر ميکرد بغل يه دختر نشستن ، اونم سر کلاس درس چقدر بايد جالب باشه. فکر ميکرد اگه يه روز درس نخونه ديگه موفق نميشه.
يه ترم گذشت. چيزايي جديدي فهميد و فکرهاي قبليشو عوض کرد. فهميد اينجا ، تو دانشگاه ، هر روز دخترها و پسرها فقط همديگرو ميبينن. فهميد که اگه يه روز با يه دختر ، حتي واسه يه مورد درسي صحبت کني ، 10 تا چشم دنبالته و بهت نگاه چپ ميکنن. فهميد بعضي دخترها وقتي ميرن دانشگاه عوض ميشن. قهميد وقتي از روي ادب و شايد عادت به يه دختر سلام کني ، ممکنه دختره جوابش رو نده! يه سري قوانين پايه و کاربردي رو هم ياد گرفت. از جمله: "دختر يا درسخون ميشه يا خوشگل" که البته مثل تمام قوانين دنيا استثنا هم داره. فهميد که اينجا ديگه زنگ واسه کلاس رفتن نميزنن! آخه اصلا ناظم نداره! پس ميشه بعضي وقتها چند دقيقه ديرتر رفت سر کلاس.
يه ترم ديگه گذشت. ديگه چشمهاش دخترها رو تو دانشگاه نميديدن. چون از جو دانشگاه و روابطي که بين دختر و پسر حاکم بود بدش اومده بود. ميگفتن بايد دانشگاهها اسلامي باشه! ميگفتن بريد خدا رو شکر کنيد که تو دانشگاه آزاد راهروي پسرها از دخترها جداست! چند تا دانشگاه ديگه رو هم ديده بود و نتيجه گرفته بود تقريبا مال خودش از همه لحاظ بهترينه. فهميد بعضي از کلاسها حضور و غياب نميکنن. پس ميشه روزهايي که کار واجبي پيش مياد ، سر کلاس نري. ولي بعدش ميرفت و جزوه اون جلسه رو ميگرفت.
ترم سوم شد. درس خوندن داشت سخت ميشد. ولي خوب پسره هم چيزهاي جديدي فهميده بود. فهميد که بعضي از استادا با اينکه حضور و غياب ميکنن ولي ميشه يه جلسه که کار واجب داري غيبت کني. ولي ديگه اون کلاسهايي که حضور و غياب نداشت رو مرتب نميرفت. فهميد که واسه نمره گرفتن راههاي ديگه اي هم هست. تقلب رو از دوران دبستان بلد بود و هميشه سر امتحان ها تقلب ميکرد. ولي راه آسونتري هم بود. فهميد که بعد از اعلام نمره ها ميشه هنوز به افزايش نمره ها اميدوار باشي. کم کم داشت اون معناهايي که از دانشگاه تو ذهنش بود ، از بين ميرفت. تحقيق؟ پژوهش؟ يادگيري؟ اختراع؟ اين کلمات ديگه به دانشگاه ربطي نداشت. باباش بهش گفته بود دانشجو ها آدمهاي فقيري هستن! از باباش ماشين ميخواست. بعضي از دوستاش ماشين داشتن. کوچه جلوي دانشگاهشون هر روز مثل نمايشگاه ماشين بود. ماشينهاي مختلف و رنگارنگ! کم کم داشت نظرش نسبت به علم و ثروت عوض ميشد.
ترم چهار و پنج هم گذشت. فهميد بعضي از درسها رو هم ميشه افتاد. ميشه ترم بعد گرفت. ديگه مثل مدرسه نيست که کارنامه ببري خونه و بابات نمره هاتو ببينه و امضاشون کنه! ديگه سر کلاسهايي که حضور و غياب نداشت ، نميرفت. فقط آخر ترم ميرفت و جزوه درس رو ميگرفت. فهميد ميشه سر کلاسهايي که حضور و غياب دارن بيشتر غيبت کرد. فهميد حتما لازم نيست يه درس رو خوب ياد بگيري تا پاس کني. حتي بعضي از درسها رو بدون ياد گرفتن هم ميشد پاس کرد. ديگه امتحان بدون تقلب اصلا حال نميداد. از جلسات امتحان به خاطر هيجاني که داشت خوشش اومده بود. ديگه واسش مهم نبود که يه درس رو حتما پاس کنه. چون ترم بعد ، دوباره ميشد بگيريش. تازه با استاد صحبت ميکردي که چون ترم قبل اين درس رو داشتي ، اين ترم ديگه سر کلاسش نري! فهميد ميشه بيشتر از چهار سال هم تو دانشگاه موند و ليسانس گرفت.
ترم شش و هفت هم گذشت. فهميد ميشه مشروط هم شد. فهميد ميشه درسها رو فقط پاس کرد! فهميد ميشه چند بار مشروط شد! ديگه سر کلاسهايي هم که حضور و غياب اجباري بود نميرفت. راهشو ياد گرفته بود. کافي بود با استادش صحبت کني. فهميد که تنها راه نمره گرفتن درس خوندن ، تقلب يا صحبت با استاد نيست! فهميد ميشه بعضي وقتها قبل از امتحان سوالها رو داشت! فهميد وقتي استاد نمره ها رو رد ميکنه ، باز هم ميشه نمره عوض کرد! تقريبا نظرش نسبت به علم و ثروت عوض شده بود. فهميد دليلي نداره حتما درس بخوني تا بهت مدرک بدن. فهميد که اگه درس هم نخوني بازم مهندس ميشي. فهميد تو اين مملکت مهم ورود به دانشگاهه و بعدش همه چي حله!
الان ترم هشته. ديگه همه چي رو خوب ميدونه. نکته اي در مورد دانشگاه نيست که ازش بيخبر باشه. فهميده که ميشه يه ترم تقريبا سر هيچ کلاسي نرفت. زماني که وقتش آزاد ميشه و کارهاش سبک ميشه يه سري هم به دانشگاه ميزنه. ولي کلاس نميره و با دوستاش که مثل خودش همه چي رو فهميدن خوش ميگذرونه! کار واسش مهمتر از درس شده. چون نيازش به ثروت بيشتر از علمه. دقيقا ميدونه که چطوري با چند ميليون پول ميشه رفت تو يکي از بهترين دانشگاههاي تهران. ميدونه که چه جوري بدون کنکور هم ميشه دانشگاه رفت. ميدونه که چطور بدون درس خوندن هم ميشه دانشگاه رو تموم کرد. ميدونه که چطور حتي بدون دانشگاه رفتن هم ميشه مدرک مهندسي گرفت! چون همين ثروت کليد همه ايناست. چون ميدونه که هرکسي يه قيمتي داره. فهميده که تو کشورش ، ثروت خيلي بهتر از علم است.
ولي تصميم گرفته که امسال واسه فوق ليسانس بخونه ، مثل کنکور. چون ديگه اين ليسانسي که اين همه زور زده تا بگيره ، بي ارزش شده. خدا ميدونه ، شايد تا اون موقع واسه فوق ليسانس هم همين وضعيت تکرار بشه! با همه اين تفاسير از دانشگاه خوشش مياد. چون به بهانه دانشگاه هميشه در کنار دوستاشه. 
قصه ما به سر نرسيد. کلاغه هم مثل هميشه هنوز به خونش نرسيده.

خيلي از شماها دانشجو هستين يا بودين و ماجراهاي پسره داستان ما رو خودتون حس کردين و درک ميکنين. واقعا مايه تاسفه که يه همچين داستاني واقعي باشه.
راستي به نظر شما مقصر کيه؟ به نظر شما علم بهتره يا ثروت؟





Thursday, May 23, 2002

جاي همه خالي امروز رفته بوديم کاشان. خيلي خوش گذشت. آقا بابک عزيز هم با ما بود. الان هم که دارم اينا رو مينويسم نيم ساعته رسيديم. تصميم نداشتم امروز بنويسم ولي ديدم هنوز ساعت از 12 نگذشته ، ميشه واسه امروز( که همين الان شد ديروز!) مطلب نوشت. متاسفانه چون از صبح زديم و رقصيديم و هي اينور اونور رفتيم واسه همين دارم ميميرم از خستگي و چند خط(!) بيشتر نمينويسم.

نميدونم تاحالا رفتين کاشان يا نه. ساعت حدود 9 (که خيلي دير بود) از اينجا يعني تهران راه افتاديم. حدود 4 ساعت رفت و 4 ساعت برگشت. مجموعا هم حدود 4 ساعت بيرون از ماشين بوديم. واسه ناهار ، يه بازديد از کارگاههاي گلاب گيري ، بازديد از موزه و حمام فين کاشان و يه چرخي هم تو بازار قديمي کاشان زديم. من خودم بار دومم بود که ميرفتم کاشان ولي اون بار اول رو اصلا يادم نمياد. اين کارگاه هاي گلاب گيري به نظر من چيز خاصي نداشتن. يه باغ گل ، که چون ما دير رسيده بوديم و گلها رو صبح ميچينند ، فقط بوته هاي سبز ديده ميشد. به همراه يه سري ديگ و وسايل گرفتن گلاب. بازار کاشان هم که هيچ چيزي نداشت. (حالا اگه داشت هم يکي نيست بگه تو اصلا چيزي ميخريدي!؟) موزه و حمام فين جالب بود. تو هر کدوم از اين مکانها هم از اونجايي که بايد اراذل بودن خودمون رو نشون ميداديم ، کلي آبروريزي و شلوغکاري ميکرديم. باور ندارين از بابک بپرسين. بعد هم برگشتيم و ساعت حدود 11 شب رسيديم تهران و الان هم که در خدمت شما هستم! من خودم دوربين نبرده بودم ولي عکسهاي که بچه ها گرفتن اگه مورد جالبي داشت ميذارم اينجا. صادقانه بگم که موقع برگشت به اين نتيجه رسيديم که اين کاشان اين همه ارزش نداشت که به خاطرش 8 ساعت تو ماشين باشي. ولي تنها دليلي که ما رفتيم ، در جمع دوستان بودن و خوش گذشتن بود. تا اونجاکه ، از مدت طولاني اين مسير 8 ساعته ، با اينکه همه تو اتوبوس سر پا بوديم و ميزديم و ميرقصيديم ، چيزي نفهميديم!

آقا به من يکي که خيلي خوش گذشت و هيچ مشکلي نبود ولي بعضي وقتها (مثل امروز و براي يکي از دوستان) يه جمله باعث رنجش ميشه. ميگن: " بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي." خلاصه اينکه سفر ، هميشه تجربيات خوبي براي آدم مياره. البته اين تجربه رو من خيلي وقت پيش ، شايد تو اولين جمع دوستان که بوديم ، کسب کردم. نتيجه اين تجربه تو يه ضرب المثل خيلي قديمي خلاصه ميشه. و مصداق اونم تو يه جمعهايي که يه عده دختر و پسر هستن و بعضيها ميخوان براي جلب توجه و يا يه سري استفاده هاي شخصي ، پا بذارن رو سر رفيقاشون! ميگه:
" با هم برينيد ، ولي به هم نرينيد! "
از اينکه اين ضرب المثل يه مقدار غير بهداشتيه معذرت ميخوام. حتما تاحالا اين حالت براتون اتفاق افتاده که تو يه جمع يه نفر ميخواد براي نشون دادن خود ، يا باحال جلوه دادن جلوي يه دختر(يا حتي پسر) ، راضي ميشه با يه کلمه رفيق صميميش رو ضايع کنه! البته از اين اتفاقها زياد ميوفته و خوشبختانه من از يه همچين عادتي متنفرم و ترجيح ميدم جلوي چند نفر جلوه اي نداشته باشم ولي هواي رفيقم رو داشته باشم. اگه نظري داشتين بگين.





Wednesday, May 22, 2002

نميدونم نظرات دوستان رو در مورد عکس ديروز خوندين يا نه ولي خيلي جالب بود. از همه باحالتر ، آقا بهنام يه چند بيت شعر قشنگ گفته بود. دست همه درد نکنه.

فردا با برو بچ ميريم کاشان. آخه از طرف دانشگاه از اين تورهاي يه روزه قمصر کاشان گذاشتن. متاسفانه واسه فردا خيلي کار دارم ولي از اونجايي هم که هر سري با دوستان اين اردوها خيلي خوش گذشته ، دارم زور ميزنم که يه سري کارها رو انجام بدم تا فردا بتونم برم. قراره شب حدوداي 10 تهران باشيم و سعي ميکنم که فردا بنويسم ولي اگه دير شد ديگه شرمنده. دروغ چرا ولي ما نه واسه کاشان ديدن ميريم و نه واسه ديدن گلاب گيري و اين چيزا! دليل اصلي دور هم بودن با دوستانه. به قول يکي ، کافيه بگن يه برنامه تفريحي واسه يه عده دختر و پسر هست ، حالا مهم نيست کجا باشه ، وسط کوير باشه يا تو دل جنگلهاي شمال ، همه با کله ميرن. از بس که ما جوونهاي ايراني تفريحات متنوع (البته به صورت شرعي مجاز) داريم!  دلمون خوشه که ما هم جوون هستيم!

من از ساعت حدود 3 تا حالا پاي کامپيوتر نشستم. البته يه چند تا تلفن هم بينش بود. امروز زود اومدم خونه. بايد يه سري چيزها رو درست کنم. به نظر خودم هم کارهاي سختي هستن. چون الگو که نباشه و بخواي از خودت بسازي ، پدرت در مياد تا اوني که تو ذهنته رو صفحه پياده بشه. حالا آماده که شدن همينجا بهشون لينک ميدم و از شما هم حتما نظر ميخوام.

فکر کنم هرکي که اينجا رو ميخونه حتما ميدونه
chat چيه و تا حالا chat هم کرده. من خيلي وقته که Chat کردن رو ترک کردم. قبلا يه مقدار در موردش حرف زدم. ديگه الان غير از يه سري دوستان ، که واقعا ميشناسمشون ، با کسي زياد chat نميکنم. آخه يه جورايي در مورد chat دچار ياس فلسفي شدم و ديگه نتونستم از توش در بيام واسه همين ترجيح دادم ترکش کنم! تا وقتي ميشه با يکي رو در رو يا حداقل با تلفن صحبت کرد ديگه چرا بشيني پاي کامپيوتر و با هزار زور و بدبختي ، حرف نيم ساعته رو دو ساعت تايپ کني!! ديروز يکي يه حرف خيلي جالبي زد. که من کفم بريد و اولش باورم نشد:
ميگفت: " بيشتر وقهتا دوستم (دختر) بهم زنگ ميزنه که online بشو تا با هم chat کنيم!! "
ميگفت: " ما دوتاييمون chat رو خيلي دوست داريم! "
يکي ميشه به من بگه که تو اين chat کردن چه سر و نکته اي هست که من نتونستم درکش کنم؟ در ضمن واسه شفاي همه مريضها هم دعا کنيد که ثواب داره!

يه مطلب پارکينگي ديگه! اين بار آقا رضا نوشته. بريد بخونيد و هر کي ديگه هم نوشت به من خبر بده لطفا.

اين مطلب رو چند روز بود که ميخواستم بنويسم ولي هر سري فراموش ميکردم. خلاصه تصميم گرفتم امروز ديگه بنويسم.
چند روز پيش ، خيابون جردن ، به همراه بابام و توي ماشين ، نزديکيهاي غروب. خيابون جردن و خاصيتشو ديگه تقريبا همه ميدونن. واسه اونا که شايد يه عمري از اين مملکت دور بودن بگم که ، يه خيابون دو طرفه و نه زياد طولاني ، تو يکي از بهترين مناطق مايه دار نشين(!) تهران ، يه شيب نسبي هم داره. نميدونم چرا ولي اين خيابون يه جورايي شده محل خوشگذروني يه عده جوون. البته همين الان بگم که من هم بعضي وقتها جزو همين جوونا بودم. واسه همين به خوب و بد بودنش اصلا کاري ندارم. به همين دليل از ساعت حدود 5 عصر تا نصفه شب (مخصوصا شبهاي جمعه و روزهاي تعطيل) ، اين خيابون يه ترافيک کاذبي پيدا ميکنه ، کساني هم که تو اين خيابون هستن ، عموما از اين ترافيک شکايتي ندارن ، چون به هر حال لازمه اون خوشگذروني همين ترافيکه! يه مشت ملت بيکار ، ماشينهاي آخرين مدل باباشون يا خودشونو بر ميدارن و هي از يه طرف خيابون ميرن بالا و از طرف ديگه ميان پايين. البته يه عده هم تو اين وضعيت کاسبي ميکنن و از همين ترافيک درآمد دارن!!! اميدوارم اونايي که نميدونن مفهوم رو گرفته باشن ، چون بيشتر از اين توضيح نميدم.
ما واسه يه کاري اومده بوديم ، تازه وقتي با بابات تو ماشين باشي نميشه کار بدي بکني! بابام که تقريبا تمام حواسش رفته بود به يه دختره که تو يه ماشين BMW مشکي به همراه سگش ، هي ويراژ ميداد و صد تا ماشين رو به دنبال خودش از اين ور به اون ور ميبرد. به قول پسر داييم ، دختره از اون تيکه هاي بين المللي بود! که يهو صداي يه تصادف چند دفعه شنيده شد. خيلي نزديک بود. فهميديم که يه ماشين جلوتر از ما ، دو تا پرايد دارن هي از بغل ميمالن به هم و ميخوان از هم سبقت بگيرن. ما اول فکر کرديم دعوا شده. البته اين مدل دعوا رو هم تاحالا نديده بوديم. ولي بعدش ديديم چه دعواي مسخره اي ميتونه باشه!؟ آخه سرنشينهاي اون دو تا ماشين داشتن ميخنديدن! خلاصه يه کم که بيشتر دقت کرديم فهميديم که ماشين جلوي اونا يه اُپل (Opel) آبي رنگه که دو تا دختر خيلي خوشگل توش نشستن و اين دو تا پرايد دارن يه جورايي با هم رقابت ميکنن که يکي جلو بزنه و بره بغل اون اپل جلويي! ممکنه دليلهاي ديگه اي هم داشتن و ما بيخبر بوديم. تو اين عمر بي برکت ، همه مدل کل کل و شوخي رو ديده بودم غير از اين يکي! دلم ميخواست برم بگيرم حسابي اونا رو بزنم که بابا حيف اين ماشين نيست دارين از بغل ميمالين به هم؟! من بدبخت دارم زور ميزنم و صد جا ميرم دنبال کار که يه ماشين بخرم ، بعدش اينا راحت دارن يه دونه سالمشو خراب ميکنن! خدايا به همه عقل سالم بده! قضاوت اين ماجرا هم با خودتون!





Tuesday, May 21, 2002

اول از همه يه نکته کاملا کاربردي واسه وبلاگداراني که صفحه اونا با پيغام Page Not Found مواجه ميشه:
سرورهاي BlogSpot يه سري مشکلات داشتن و يه سري تغييرات (در نحوه آدرس دهي مطالب آرشيو) کردن و مجددا به حال اول خودشون برگشتن و درست کار ميکنن. فقط اگه با اون پيغام مواجه ميشين يه بار بايد وبلاگتون رو Publish کنيد و مشکل حل خواهد شد. من به محض اينکه اين مطلب رو از طريق دوست خوبم علي عسگري فهميدم ، تو نظرخواهي اينجا نوشتم که اگه کسي ديد بتونه استفاده کنه. من هميشه تو اين فکر بودم که بيچاره سايتهايي مثل Blogger يا BlogSpot چه سرورهاي قوي و پرقدرتي (مثل کامپيوتر من!!) دارن که يه همچين سرويسهاي (اونم به صورت رايگان) ميدن. (خب که چي؟)

امروز کلاس زياد داشتيم و بين روز هم يه مقدار تو شهر گشتم. البته نه از سر دلخوشي! دنبال بدبختيهاي خودم بودم. واسه همين سرم به شدت درد ميکنه. واسه همين سعي ميکنم زياد تو حس نرم و به قول معروف ، روزمره بنويسم! (يکي نيست بگه آخه مرتيکه وقتهايي هم که سر حال هستي خيلي باحال مينويسي؟؟ جون عمّت!)
ولي به جاش يه عکس جالب ، نازنين خانم ، 19 ساله از تهران ، فرستاده که ميذارم واسه نظرخواهي. خيلي عکس جالبيه و هر گوشه عکس لامصب حرف واسه گفتن داره! البته از فردا به من
mail نزنيد که تو به دخترها بي احترامي کردي و اين چيزا. اولا من همچين جسارتي نميکنم! (گُلديس!!) ثانيا دليل نمشه عکسي که من ميذارم ، موافق با نظرات خودم باشه. خلاصه از ما بپذيريد. در ضمن واسه واضح و بزرگ ديده شدن عکس ، ميتونين روش کليک کنيد. شماره پلاک اون تانکر هم کاملا مشخصه! کسي بيکار بود بره صاحبش رو پيدا کنه و بپرسه چرا اون بيت شعر رو نوشتي پشت ماشينت!؟

چون حجم صفحه من به اندازه کافي زياد هست ، واسه همين روزي 3 مطلب بيشتر ديده نميشه. مطلب پارکينگ (که تقريبا پرطرفدارترين مطلب اين وبلاگ بود) اينجاست.

ندا خانوم منسجم وعده داده که به اولين زوج وبلاگي (!) هديه ميده ، حالا يکي مرامي بياد عين اينا که ميخوان واسه خارج رفتن ازدواج ساختگي ميکنن ، با من يه زوج تشکيل بده و بعد از گرفتن جايزه طلاق بگيريم! راستي ها اين ملت ايراني به چه راههايي واسه خارج رفتن متوصل ميشن. البته تا اونجا که ما شنيديم اينجور ازدواجها که واسه خارج رفتنه ، زياد هم آسون نيست و ممکنه بعدا با مشکلاتي (بين همين دو نفري که با هم ازدواج کردن) پيدا بشه. خوشبختانه تا حالا علاقه اي به در رفتن از اين مملکت گل و بلبل نداشتم ، آخه اونور آب ، ممکنه از اين بلبلها که اينوره پيدا نشه ، تازه اگه پيدا بشه پس گل رو چيکار کنيم؟ ولي اگه خداي نکرده يه وقت مجبور بشم ، و امکان يه همچين ازدواجي باشه ، حتما امتحان خواهم کرد! فکر نميکنم بد بگذره!

از محاسن اين وبلاگ پيدا کردن دوستهاي بسياري ، از نقاط مختلف اين کره خاکي بود. خلاصه تقريبا تو اکثر کشورها يه رفيق پيدا کردم! البته خب مشخصه که همشون ايراني هستن. من فکر ميکردم که قاعدتا بايد اين دوستان جديد هم سن و سال خودم باشن ، ولي دقيقا برعکس بود. به دو نمونه از اين دوستان اشاره ميکنم که تقريبا هر دو سن پدر من رو دارن!!
اولين شخصي که بعد از درست کردن وبلاگ به من
mail زد گيله مرد عزيز بود. از شمال کاليفرنيا. سن دقيق ايشون رو نميدونم ولي من تقريبا همسن دختر بزرگشون هستم. وقتي نامه  ايشون رو خوندم کلي ذوق کرده بودم. که يه نويسنده تقريبا حرفه اي (ايشون دو تا کتاب هم چاپ کردن) منو اينقدر تحويل گرفته و از من و مطالب من تعريف کرده. همينجتا مجددا از لطف ايشون تشکر ميکنم. يه وبلاگ خيلي خوب هم داره و مطالب بسيار زيبايي مينويسه ، من که از خوندن مطالب ايشون واقعا لذت ميبرم.
يکي ديگه از دوستان بزرگ من ، مزدک خان عزيز صاحب وبلاگ هميشک است. از طريق mail از من خواست که براي ساختن يه وبلاگ کمکش کنم. البته من فقط ايشون رو راهنمايي کردم و تقريبا همه کار رو خودشون انجام دادن. نتيجه هم در وبلاگشون به خوبي ديده ميشه. ايشون هم تقريبا همسن پدر من هستن و خارج از ايران  و به قول خودشون در فرنگ زندگي ميکنن! هميشه هم در نامه ها و مطالب وبلاگشون من رو شرمنده کردن. وبلاگشون بيشتر در زمينه اخبار و اظهار نظرهاي  سياسي و وضعيت ايرانيان در خارج از کشور (کانادا) و يه سري راهنمايي هاي مفيد ديگه (از جمله تور هاي مسافرتي به کانادا ، مهاجرت و ... ) است. البته ايشون يه وبلاگ ديگه هم به اسم ايران آرا دارن که من به حکم احتياط (!) نميتونم در مورد اين وبلاگ ايشون نظري بدم. واسه اينکه بيشتر بفهمين خودتون يه سر بزنين.





Monday, May 20, 2002

بازم شب شد و وقت نوشتن مشق شب! ولي اين مشق يه فرقي با بقيه مشقها داره و اونم اينه که آدم از نوشتنش لذت ميبره. مشقي که سرمشقش هم خودت تعيين ميکني. حتي اينکه چند بار بايد از روي سرمشق هم بنويسي دست خودته. تازه آخرش هم خودت بايد نمره بدي. تازه مشقي رو که نوشتي به بقيه هم نشون ميدي. از بقيه هم نظر ميخواي. خوش خط نوشتم؟ غلط داره يا نه؟  کاش همه مشقها اينجوري بود. معلم خودتي ، شاگرد هم خودتي. من که خودمو مبصر کلاس کردم. تازه به خودم هم حال ميدم و هي واسه خودم تو دفتر نمره ها مثبت ميذارم. بعضي روزها معلم از دستم راضيه و بعضي وقتها نه. ولي چون زورش به من نميرسه نميتونه تنبيه کنه. چون هر بلايي سرم بياره سر خودش آورده. انصافا معلم از اين بدشانس تر وجود داره؟ شاگرد بيچاره خيلي دوست داره به دفتر مشقش برسه. دور و بر هر صفحه گل ميذاره. يه عکس هم بالاي هر صفحه دفترش کشيده که انگار خودشه. چون مثل خودش فکر ميکنه. هميشه عاقبت همه کارها رو خوب ميدونه. ولي نميدونه که ممکنه مثل اون سيبي که تو دهنشه ، يه کِرم پشتش باشه.  اين شاگرد الان تقريبا دو ماهه که مشق شبش ترک نشده. اصلا مشق که ننويسه خوابش نميبره. وجدان درد ميگيره که فردا چي به ملت نشون بده؟ پُز چي رو پهلوي بقيه بده؟ اينهمه زور زده نوشته خب منم اگه جاش بودم همين کارو ميکردم ديگه. شاگرده دوست داره وقتي بزرگ شد معلم بشه. ولي نميدونه که معلمش هم مثل خودش هنوز تو عالم بچگيه. معلمه بعضي وقتها ميره تو حس و خيال ميکنه خيلي خبريه. خيال ميکنه به شاگردش چيز داره ياد ميده. نميدونه که دقيقا اندازه شاگردش بلده. شاگرد هم اينو ميدونه ولي به روي خودش و معلمش نمياره. بعضي وقتها که معلم از رو مشق شاگردش يه دور ميخونه ، ميزنه زير خنده. آخه هم معلم و هم شاگرد ديوونه هستن. يه تخته کم دارن. نميدونن که ديگه دوران مشق شب تموم شده. نميدونن ديگه خط زدن مشقها فايده اي نداره. نميدونن که معلم و شاگردي در کار نيست و يکي هستن. کاش يکي بهشون بگه!
راستي يکي اگه تصميم به ساختن يه وبلاگ جديد و با ديدِ من داشت اسمشو بذاره: مشق شب!
 
حرف معلم و شاگرد شد ، از اين استاداي دانشگاه که خيري نديدم و آرزو به دل موندم موقع ثبت نام از پاس کردن يک درس مطمئن باشم. البته دروغ چرا ، يه درس بود که وقتي ميخواستم انتخاب واحد کنم مطمئن بودم که جزو بهترينها خواهم بود. تربيت بدني 2 (رشته شنا)! البته من اصلا دوست ندارم وقتي يه چيزي بلدم بکوبم تو چشم بقيه. واسه همين عين بچه هاي خوب و همراه بقيه جلسه اول رفتيم و نشستيم لب آب و پاهامونو کرديم تو آب و استاده داشت ميگفت که آب خوبه و اين چيزا! بعدش هم يه کم راه رفتن تو آب رو تمرين کرديم. آخرش هم يه کم در مورد شناي کِرال توضيح داد. آخرش چند دقيقه وقت آزاد داد که بچه ها در اختيار خودشون باشن. من هم مثل بقيه رفتم آب بازي. فقط نميدونم چرا آخرش به من گير داد که آقا شما چند وقته که شنا کار ميکني؟ نتيجه اينکه فهميدم غير از سن و سال در بقيه زمينه ها تقريبا اون شاگرد من ميشه! ولي من تا جلسه آخر با بچه ها تمرين ميکردم. چون دوست نداشتم خودمو جدا از بقيه بدونم. (بابا شکست نفسي!! بابا فروتن!!) آخه تو کلاس بودن و با بقيه خنديدن انصافا يه حال ديگه اي داره.

در راستاي عادت فيلم ديدن قبل از صبحانه(!) ، امروز در يک اکران ويژه ، از ساعت 7 و نيم تا 9 و نيم صبح ، فيلم
i am sam رو ديدم. (تو تيتراژ اول و آخر فيلم هم حرف I رو به صورت i نوشته بود.)
بازي بسيار عالي Sean Penn در نقش يه آدم کودن ،  پدري که ضريب هوشيش از دختر 7 ساله اش کمتره و دادگاه به همين علت اين پدر و دختر رو از هم ميخواد جدا کنه ، به همراه دوستان احمق تر از خودش که خيلي با هم خوش هستن. Michelle Pfeiffer که انصافا خيلي خوشگله و به خوبي نقش يه وکيل رو بازي ميکنه. تقريبا اولين فيلم درامي که داشت جدي جدي اشک منو در مياورد. اون موقع هم تنها بودم و عجيب رفته بودم تو حس! بدجوري داستان فيلم دل آدم رو ميلرزونه. شايد به خاطر بازي قشنگ دختر کوچولو( Dakota Fanning ) هم باشه. اگه از اين مدل فيلمها خوشتون مياد حتما ببينيدش.
توضيح: به من گفتن چرا مياي از اين فيلمها تعريف ميکني و دل ما رو (که نميتونيم فيلم رو پيدا کنيم تا ببينيم) آب ميندازي و اگه مردي فيلم ها رو بده ما هم ببينيم. در جواب بايد بگم که اين فيلم ها رو يه دوست خيلي خوب به من ميده. اگه ميتونين برين از اين دوستها پيدا کنيد. البته نه به خاطر فيلمش ، بلکه به خاطر خوب بودنش. در ضمن اگه امکانش بود ، به هرکي که ميخواست ميدادم تا ببينه. (چون ميدونم امکانش نيست اينجوري ميگم ها!!)

اين مطلب رو دقيقا از سايه (که خوشبختانه داره دوباره مينويسه) نقل ميکنم! کف من يکي که بريد:

تصادفا توي روزنامه جام جم چشمم خورد به اين آگهي براي استخدام پرستار يا يه چيزي تو همين مايه ها:
خانمي آشنا به اموردنيوي و آگاه از امور اخروي نيازمنديم .
عكس طرف رو هم خواسته بود. فكركنم اينجا تنها مملكتيه كه آگاهي از امور اخروي به پيدا كردن كاركمك مي كنه. تا حالا فكر مي كردم فقط براي استخدام تو اداره هاي دولتي بايد اين چيزا رو ياد گرفت ، ولي حالا معلوم شد كه نخير ، آدمهاي بي دين و ايموني مثل ما به درد كلفتي آقايون هم نمي خورند. فقط نفهميدم عكس رو براي چي مي خواستند؟براي اموردنيوي؟!

درباره اين مورد آخر نظري داشتين حتما بگين.





Sunday, May 19, 2002

جاي همه دوستان خالي ، امشب يه برنامه شب شعر تو دانشگاه ما بود و من الان از اونجا بر ميگردم. اول از همه بگم که شعر و شاعري اصلا به گروه خون من نميخوره و به همراه دوستان ، مثل پارسال ، رفته بوديم که از آب و هواي بسيار خوب اونجا لذت ببريم. جاي همه هم خالي کلي استفاده برديم. من ديروز ميخواستم اينجا بنويسم که اگه احيانا کسي از اينجور برنامه هاي ادبي خوشش مياد ، يه سر بزنه ولي فراموش کردم. راستي يه توصيه نسبتا جدي ، اگه يه وقت تصميم به برگزاري همچين برنامه هايي داشتين ، من و هادي و بقيه دوستان اراذلِ من رو دعوت نکنيد. چون بعيده اون فضاي ادبي و جو عارفانه که لازمه ايجاد بشه!!

تا حالا 7 صبح فيلم ديدين؟ مادرم صبح منو بيدار کرد و من هم که تا ساعت 10 کاري نداشتم ميخواستم بخوابم ولي ديگه نشد. چند تا فيلم از يکي از دوستان خوبم گرفته بودم و تصميم گرفتم که يکيشو تا قبل از 10 ببينم. فيلم
Panic Room که به فارسي ميشه اتاق عصبي! ولي به نظر من اصلا ترجمه معنا داري نيست. با بازي Jodie Foster . اين تقريبا جزو معدود فيلمهايي بود که سرتاسر 2 ساعت فيلم هيجان و حادثه بود. (البته از بين فيلمهايي که من ديدم) و کل اتفاقات در چند ساعت (نيمه شب تا نزديکيهاي صبح) اتفاق افتاده بود. حالا بيشتر از اين توضيح نميدم ، شايد يکي خواست که ببينه. نکته خيلي بارز فيلم ، فيلمبرداري بسيار قوي بود. که در تمام فيلم دوربين در هوا معلق بود و از جايي به جاي ديگه و گاهي هم داخل اجسام ميشد. من اصطلاحات هنري رو بلد نيستم فقط بگم که فيلمبردارش حسابي اينکاره بود! اگه ميتونيد حتما ببينيدش.
خيلي دوست داشتم يکي تو اين وبلاگها در مورد فيلمهاي خارجي (هاليوود) هم مينوشت. خودم هم حتما کمکش ميکردم. خودم جدّا وقت ندارم ، وگرنه يکي درست ميکردم.

يک توضيح: در مورد اين مطلب پارکينگي الان بگم که من نه داستان ميخونم (غير از وبلاگ) و نه بلدم که بنويسم و دليل اينکه اين مطلب هم از نظر خودم و شما خوب شده ، واقعي بودن اونه. حالا اگه کسي حرف منو قبول نداره ميتونه از دوستان نزديک من ، که در دسترس ترينش همين خرمگس خودمونه ، بپرسه.

خورشيد خانم دوباره داره مينويسه. خودش هم همون اول راحت برگشته گفته هر نسبتي که ميخواين به من بدين ولي من ميخوام دوباره بنويسم و چند تا دليل هم آورده. من که به شخصه هيچ نسبتي نميدم و خيلي هم خوشحالم.

چند اعتراف کوچک:

  • نميدونم تا حالا اينجا رو خوندين يا نه ولي من هنوز سر حرف خودم هستم و اگه تعداد بيننده هاي اينجا سر به فلک بکشه و پوز Yahoo رو هم بزنه ، من همچنان اونجور که دوست دارم مينويسم. (خود تحويل گيري مفرط!)

  • از اينکه وبلاگم پر خواننده باشه خيلي خوشحال ميشم. فکر کنم تقريبا همه وبلاگ دارها يه همچين حسي دارن و کسي بدش نمياد. افراد بي تفاوت فقط کلاس کاذب ميذارن.

  • روز اولي که اينجا رو ساختم ، واسش آمارگير هم گذاشتم. همون روز اول فقط 10-20 بار خودم به وبلاگم سر زدم که دلم خوش باشه بيننده زياد بشه! ولي الان يک بار بعد از نوشتن مطالب و يکي دو بار هم در طول روز واسه خوندن نظرات سر ميزنم.(البته اگه خونه باشم) بيشتر از اين هم وقت نميشه.

  • از اونجايي که دوست دارم هر روز بنويسم ، واسه همين ممکنه بعضي مطالب کيفيت لازم رو نداشته باشه. (البته هفته اي يه مطلب هم بنويسم از اين بهتر نميشه!)

  • براي نوشتن مطالب اينجا زياد فکر نميکنم و تقريبا تمام مطالب في البداهه هستن.

  • وقتي يه روز اينجا خيلي طرفدار پيدا ميکنه من سعي ميکنم فرداش بهتر بنويسم که هميشه برعکس ميشه و اصلا خوب از آب در نمياد.

  • وقتي عکس قشنگي ميذارم تعداد نظرات زياد ميشه ، وقتي خوب بنويسم تعداد نظرات زياد ميشه ، وقتي هم مطلب و هم عکس خوب باشن تعداد نظرات خيلي زياد ميشه ، پس خواهش و تمنّا از ملت واسه اينکه نظر بدن ، هيچ تاثيري نداره.

  • تا حالا 2 بار کل وبلاگم رو خوندم و خيلي لذت بردم!

  • تاحالا اينجا دروغ ننوشتم.

  • تا حالا وبلاگ نويسي دلم رو نزده و هر روز با علاقه نوشتم. خلاصه اينکه از روي عادت نمينويسم.

  • تا حالا يه چند باري به ياس فلسفي رسيدم که آخه اينهمه مينويسي و يه سِري هم ميخونن ، آخرش چي؟

  • خيلي خيلي دلم ميخواد تمام افرادي (چه پسر و چه دختر) که مطالب من رو ميخونن و خوششون اومده از نزديک ببينم.






 من کيم؟

نام: احسان
تاريخ تولد: 23 شهريور 1359
تحصيلات: دانشجو


 تبليغات:

Me, Myself & Ehsan
88 x 31


 ارتباط:

متاسفانه تا اواسط اسفند ، برقراري ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمي باشد!!
تا اون تاريخ فرصت جواب دادن به سوالات فني و وبلاگي را ندارم. لطفا بعد از شنيدن صداي بوق ، نظرات ، نکات و مطالب خودتون رو در قسمت نظرخواهي (Comments) بنويسيد.
متشکرم.


 دوستان:

آشنايي من با اين دوستان قبل از ورود به دنياي کامپيوتر و اينترنت صورت گرفته است.


خرمگس
قلوه سنگ
عمو گارفيلد
محمد رضا
پوست انداختن
آدم نصفه نيمه
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم


 مورد علاقه:

به زبان اجنبي:

{ /var/log/blog }
TorontoReport
Editor: Myself
GOOSSUN
 

به زبان فارسي:

خورشيد خانوم
پنجره پشتي
دلتنگستان
من و ماني
زن نوشت
راز ما
وبگرد
نازبانو
دنتيست
جاوا: ...!
آبي باران
دريا و کوه
من و مون
پينکفلويديش
احسان کيانفر
افکار خصوصي
روزهاي نوجوان
خاطرات مشبک
روي جاده نمناک
ارزيابي شتابزده
ايستادن در مقابل باد
سينما ... و چند چيز ديگر
افکار پراکنده يک زن منسجم
روزگاري که سپري ميشود
يادداشتهاي سي نمايي
يه وجب خاک اينترنت
آشنا چهره غريب
ما مهره نيستيم
سهراب منش
روزنگار تورنتو
صد ملک دل
احسان پريم
سکتور صفر
حامد بنايي
مريم گلي
دستخط
عصيان
ژيوار
زهرا
آيدا
-/+
شبح
سايه
ويشکا
سلمان
چرنديات
هميشک
عمو حميد
دو کله پوک
دختر ايراني
روزنگار بهنام
سردبير: خودم
Carlos's Dreams
کاپيتان هادوک و هيچي
سردبير: عمه ام!
راپورتهاي يوميه
شوشو جون
گيله مرد
رنگارنگ
خاطرات
تنهايي
ما دوتا


 عکس روز:

برداشت ، تعبير ، تفسير ، نظر ، خاطره ، جمله پر معنا و يا هر مطلب جالب ديگر خود را در مورد عکس هر روز ، در چند کلمه ، زير مطلب همان روز بنويسيد.


 قالبهای فارسي:


... و در آخر:

با تشکر از عوامل مختلف اين برنامه:



[Powered by Blogger]

[ بالای صفحه ]