Saturday, October 05, 2002
اين
دو سه روزه خيلي دوست داشتم مطلب بنويسم ولي اصلا وقت نميشد. امشب هم هرچي خواستم
يه عکس بذارم ديدم بهترين کار اينه که يه عکس از
NafiseGallery.com بذارم. اين
چند روز من و محمدرضا درگير اين سايت بوديم. هميشه فکر ميکنم که واسه يه سايت
تقريبا کامل بيشتر از دو هفته وقت ميخواد ولي براي بار چندم بهم ثابت شد که من و
محمدرضا معمولا تو 4-5 روز کار سايت رو تموم ميکنيم. البته اگه خود صاحب سايت
بدقولي نکنه و دير عکسهاش رو نرسونه!
اول يه کم از محمدرضا تعريف کنم.
همونجور که خودش تو وبلاگش نوشته ، ظاهر کار چيزي نشون نميده ولي اين سايت به همراه
Admin کامل پشتش يه جورايي يه Photo
Content Management کامله که بوسيله Panel هاي که
درست کرده ، يه نفر که با علمي در حد يک Email زدن ،
ميتونه کل سايت رو بگردونه. اولين تجربه Text Content
Management هم همين کاپوچينو
بود. من تاحالا با هيچ کدنويس ديگه اي کار نکردم ولي نميدونم چرا احساس ميکنم با
هيچ کس ديگه غير از محمدرضا نميتونم کار کنم. به قول خودش اينا همش از صدقه سر حاجي
بود! (ما همکلاسي دبيرستان بوديم) اين از محمدرضا! دستش درد نکنه.
در مورد خودم هم والا همش رو ميبينيد ديگه. فقط بگم که من واسه اين سايت 5 تا طرح
زدم ، که اين يکي مقبول نظر نفيسه افتاد. ترکيب رنگ خاکستري پيشنهاد خودش بود.
البته خاکستري معمولا براي سايتهايي که عکس زياد داره ، مناسب تره. نحوه نمايش
عکسها ، دسته بندي هاي سايت و گالري ها همه به درخواست خودش بوده. منم سعي کردم طرح
خوب و ترجيحا تازه اي در بيارم. خودم راضي هستم و اين واسم از همه چي مهمتره. شما
هم ببينيد و هر نکته اي به ذهنتون رسيد بنويسيد. از تعريف و تمجيد گرفته تا هرگونه
فحش و بد و بيراه...

امروز با حامد دات نت که
صحبت ميکردم ميگفت ديگه از کار ساختمون در اومدي و زدي تو کار کامپيوتر!؟ اين سوال
رو خيلي ها از من مي پرسن. ولي فکر کنم تاحالا اينجا زياد نوشتم که من بدجوري عشق
ساختمون و عمران و خاک بازي و اين حرفها دارم و آرزوي هميشگي من اين بوده و هست که
يه بساز بفروش بشم. (همون بساز بنداز) ولي خب مهمترين نکته ، مشکلات مالي که هنوز
اجازه نداده تو اين رشته فعاليت مستقل کنم. تمام اين کارهاي کامپيوتري و جانبي هم
که انجام ميدم اول از روي علاقه ، (چون اگه علاقه نداشتم ميرفتم سراغ يه کار ديگه)
و بعدش هم به خاطر پولشه (به عنوان يک کمک هزينه). هيچوقت هم اين فکر تو ذهنم نبوده
که به صورت حرفه اي اين کار رو انجام بدم. (حالا دو سه هفته ديگه که چند تا سايت
ديگه بره بالا ملت ميگن برو عمو خودتو رنگ کن! تا خرخره رفتي تو کار وب!) ولي قبول
داشته باشين که وقتي آدم صد در صد به يه چيزي علاقه داشته باشه (عمران و ساختمون) ،
نميتونه کنارش بذاره. تا خدا چي بخواد...
امير و يکي از دوستان خوبش ، که هنوز
مزه نهاري که واسه ماشينش به ما داد زير زبونم مونده ، (مزه 206 ميداد!) دارن يه
گزارش از اون نمايشگاه ، که خيلي خوبه ، مينويسن! اگه اطلاعات بيشتري ميخواين ،
مثلا در مورد خود نمايشگاه يا در مورد کارهايي که تو نمايشگاه شرکت کرده بود ، يه
سري به سايت موزه هنرهاي معاصر ، و اون
قسمتي که ويژه
همين نمايشگاه است بزنيد. با تشکر از هومن
صفر و يکي!
راستي يه سوال بي ربط ، با نوشتن آمار من و برادرم و خونه و اين چيزا توي نظرخواهي
چقدر ذوق کردين؟ نميدونم چي بگم والا! خدايا تمام مريضهاي اسلام رو شفاي عاجل عنايت
کن!
اي مردان و اي مردسالاران عزيز!
از من به شما نصيحت ، تحت هيچ شرايطي و در مورد هيچ موضوعي با فمينيست ها از نوع
بزرگ و
کوچک ، بحث نکنيد که اولا کاملا له
ميشين و بعدش هم هيچ نتيجه اي از بحث نخواهيد گرفت. ممکنه کلي هم سوء تفاهم پيش
بياد اين وسط! من يه سوالي هميشه تو ذهنم بوده ، يه بار از
يکيشون پرسيدم ، مجبور شدم تا صبح ،
Online ، روي يه پا به همراه يه سطل آب روي سرم بمونم و
به حرفهاش گوش کنم و همه رو هم تاييد کنم! (اين جمله آخر شوخي بود ولي خواستم
بنويسم!) اون سوال هم اينه که:
" حالا اين همه دم از فمينيست زدين و در و ديوار در موردش نوشتين و گفتين ، تو يه
کشوري مثل ايران و با وضعيت موجود که مردهاش هم ول معطل هستن ، آخرش قراره چي بشه!؟
"
اگه شما هم دوست داشتين يه نظري بنويسيد. البته قبلش ميدونم که مبارزه و اين حرفها
همه لازمه و اون شعر معروف تو اگر بنشيني و اين حرفها ، ولي بازم دلم ميخواد بدونم
نتيجه اين تلاشها قراره چي بشه!؟
(جواب: به توچه! تو کار زنها دخالت نکن!)
راستي شماره آينده کاپوچينو رو از دست نديد که خوب چيزي خواهد شد ببم جان!
(قابل توجه هم وطنان عزيز ساکن خطه هاي سرسبز قزوين و شهرضا!) يکي نيست بگه آخه ببم
جان کاپويچينو اين چند وقته کجا بود!؟
Wednesday, October 02, 2002
شب
ساعت 2 و نيم خوابيده باشي ، صبح ساعت 6 صبح بيدار شي! با هزار بدبختي و ترافيک
بکوبي بري دانشگاه ، که به فلان کلاس ساعت 8 برسي. بعد از اين همه تکاپو به علت عدم
تشريف فرمايي استاد محترم ، دچار سوزش شديد در چندين ناحيه حساس و غير حساس بدن
بشي! در اين وضعيت پسنديده آنست که بعد از چندبدن نفس عميق ، چند فحش آبدار به هفت
جد و آباد استاد بدي! (توضيح اينکه اين نهايت کاري است که در اين حالت از آدم
برمياد!)
همونجور که گفتم امروز دوباره رفتيم اون نمايشگاه خوبه. به پاي ديروز نميرسيد ولي
باز هم حرفهايي واسه گفتن داشت. ما که استفاده برديم. من و خودم و احسان و
امير و دوربين ديجيتالش و کيف
مهندسيش و دوست خيلي خوبش و ماشين جديدش و و
نويد و عينک خارجيش. يه قرار کامل ، خيلي
زياد بوديم و تقريبا تابلو! جاي همه خالي. به ما کخ خوش گذشت...
انصافا دوست هم دوستاي امير ، خوب و باحال و بامرام ، تازه به ما نهار هم داد. کلي
هم ما رو با ماشينش رسوند اينور اونور. تازه قرار گذاشته هفته اي يه بار به ما نهار
يا شام بده! خدا حفظش کنه!
پندار جديد!
فکر کنم ديگه همتون سايت پندار رو ميشناسيد. چند روزه ميخواستم در
مورد سايت جديدشون بنويسم. ولي فراموش ميشد.
نيما و امين و بقيه دست اندرکاران يه دست حسابي به سر روي سايت کشيدن و
هم از نظر ظاهر و هم از نظر فني کلي روي سايت تغييرات خوب انجام دادن و نسبت به
حالت قبل خيلي بهتر شده.
پندار ، سايت فرهنگي - هنري - ادبي است که بدست نيما و دوستان اداره ميشه و
داراي بخشهاي مختلفي از جمله قسمتهاي ادبي ، موسيقي ، سينما وتئاتر و نگارخانه و
... است. همچنين دارا انجمنهاي خيلي فعالي است. اگه تاحالا اين سايت را نديديد يه
سري بزنيد شايد خوشتون اومد.
Domain فارسي!!
نميدونم از اين ماجراي Domain هاي فارسي (اصولا چند
زبانه) تاحالا چيزي شنيديد يا نه! يکي از شرکتهاي بزرگ ثبت
Domain يه همچين چيزي رو مد کرده که مثلا com.احسان.www
نميدونم همچين چيزي اصلا جا ميوفته يا نه!؟ اگه کسي در اين مورد اطلاعاتي داره لطفا
توي نظر خواهي بنويسه تا بقيه هم استفاده کنن.

اين تقريبا قشنگترين کاريکاتوريه که در مورد دانشگاه ديدم! اين صفحه آخر مجله
چلچراغ است و آرش نصفه نيمه براي من فرستاد. حتما ببينيد و نکات مهم خانمهاي هنري
هم ببينيد!
Tuesday, October 01, 2002
من
پشيمونم آقا پشيمون!!! دل خودم و بابام خوشه که مهندس ميشم! آخه مگه مهندسي واسه
آدم زندگي ميشه! البته تا قبل از امروز نظري غير از اين داشتم ها! اگه احيانا امروز
، در فاصله زماني ساعت 5 تا 8 شب هيچ دختر خوشگلي در سطح شهر تهران نديديد بدونين
که همشون اومده بودن موزه هنرهاي معاصر (خيابون کارگر ، کنار پارک لاله) حالا دليل
همه اين حرفهاي بي ربط رو ميارم! فقط بگم که الان از شدت درد چشم نميتونم مانيتور
رو خوب ببينم!
ساعت 4 بود که با امير داشتيم از دانشگاه ميومديم بيرون ، رسيديم ميدون وليعصر.
امير ميرفت خونه و من ساعت 5 ، جلوي موزه هنرهاي معاصر من و
محمدرضا با دو نفر قرار داشتم. ديدم که
خيلي وقت مونده و منم کاري ندارم ، مجبور شدم يه بستني براي امير بخرم تا با من
بياد. رسيديم دم در موزه ، ديديم يکي با لباسهاي عجيب غريب يه تنه درخت و يه عالمه
پسته ، ريخته روي يه گاري و روي گاري نوشته: "اين طرح برگشت خورد!" هر چي به در
موزه نزديک تر ميشديم آب و حوا بهتر و بهتر ميشد. ساعت يک ربع به پنج بود و ما هنوز
وقت داشتيم ، گفتيم بريم يه چرخي بزنيم توي نمايشگاه. وارد نمايشگاه که شديم يهو جا
خورديم. آخه يه سري آدم عجيب غريب با لباسهاي عجيب تر... بگذريم. خلاصه کنم.
نمايشگاه هنر جديد يا به قول خارجيها
New Art يا به قول خودشون Conceptual
. اول يه چرخي زديم. يه سري آثار خيلي خيلي سخت! اينقدر سخت و فلسفي که من و امير و
محمدرضا غير از خنده يواشکي و تعجب ، کار ديگه اي نميتونستيم بکنيم. ولي بقيه ملت
نگاههاي عميق ميکردن و کلي با هم در مورد آثار بحث ميکردن! مثلا يه بنده خدايي خودش
به عنوان اثر خودش بود و يه جا ثابت و بي حرکت واستاده بود. اسم اثر هم سکوت
فعال بود!! يکي از نگهبانها ميگفت اين يارو پارسال هم همين کار رو کرده بود با
اين تفاوت که هر چند دقيقه فرياد ميکشيد. اسم اثرش هم فرياد بود! مثلا يه جا
يه دونه تلويزيون رو انداخته بودن توي آشغالها ولي روشن بود! اسمش هم بود
بازيافت! اصلا از تريپهاي آخر سخت و خفن که ما هيچي نميفهميديم. اين از
نمايشگاه. و اما حاشيه نمايشگاه!
يه چيزي رو بايد اعتراف کنم که تاحالا اين همه دختر خيلي خوشگل يه جا نديده
بودم!! اينو جدي ميگم. يه جورايي چگالي خوشگلي دخترا در اون منطقه خيلي زياد شده
بود و تقريبا زمين فرو رفته شده بود. انگار تمام دخترهاي خوشگل تهران رو جمع کرده
باشي يه جا! همشون هم يا هنرمند يا هنر دوست! آخ که چقدر من عاشق هنر هستم! اصلا
وضعيتي بود! دست سالن مد پاريس رو از پشت بسته بود! ما مونده بوديم که به اين پديده
هاي الهي نگاه کنيم يا به آثار نمايشگاه! اصلا کاش اين چشم ما کور ميشد و اين همه
خوشگل يه جا نميديد و الان دچار افسردگي نميشد! 12 سال زور بزن ، درس بخون ، برو
دانشگاه! دلت خوشه دانشگاه ميري! لامصب نميدونم اين رشته هاي هنر چه حکمتي داره که
دختر زشت نداره!! امير ميگفت : " کاش روز انتخاب رشته دستم ميشکست و يه رشته هنري
مثلا گليم بافي سوره ميزدم! " بهش گفتم: " ديوونه ما که هنرمند نيستيم ،
استعداد نداريم ، اونوقت همش درسها رو ميوفتاديم و مشروط ميشديم! " امير جواب داد:
" مگه الان مشروط نيستيم!؟ " ديدم داره راست ميگه! بازم افسوس خورديم!
خلاصه اينکه نمايشگاه بسيار بسيار بسيار جالبي بود. به نظر من بهترين نمايشگاهي که
تاحالا توي عمرم رفته بودم. از همه نظر. آب و حوا هم که غوغا بود! به امير گفتم: "
به اندازه چند ترم دانشگاه دختر خوشگل ديديم. ديگه بسه ، بريم درس بخونيم! "
من و امير و نويد به احتمال زياد فردا
(چهارشنبه) دوباره ميريم. اگه کسي اونجا هست (ترجيحا از اين دخترهاي خوشگل)
يا اگه تصميم داره بره ، يه خبري بده. ما حدود 11 اونجا خواهيم بود. اصلا ساعت 11
فردا ، موزه هنرهاي معاصر! چند جفت چشم اضافه حتما به همراه داشته باشيد! تازه امير
ميخواد فردا دوربينش رو بياره اگه بشه يه گزارش تصويري بسازيم. جاي همه خالي. خيلي
خوش گذشت. خستگي اين چند روز واقعا در رفت! اين نمايشگاه رو از دست نديد...
راستي امير و
محمدرضا ، هر کدوم در مورد اين نمايشگاه امروز ، تو وبلاگشون مطالب جالبي
نوشتن. اگه هنوز کنجکاو هستين که از اين نمايشگاه بيشتر بدونين ، يه سري به
وبلاگهاي اونا هم بزنين. خودم هم دوباره خواهم نوشت. مگه جند بار در زندگي آدم از
اين اتفاقها ميوفته !!!
کاپوچينوي هفدهم با يک روز تاخير در
اومد. يه مصاحبه
خيلي خوب با سينا مطلبي. حتما بخونيد ، حرفهاي خيلي خوبي زده. در مورد بقيه
مطالب هم فردا مينويسم. فردا بايد 6 بيدار شم.
بازم عکس بچه! الان ميگن اين پسره با قزوينيه يا بچه باز! بگم عکس امروز رو
يکي از دوستاي خوبم که خيلي از بچه خوشش مياد فرستاده. ممنون از اين دوست خوب!
Monday, September 30, 2002
خوشبختانه
يا متاسفانه اين SQL سرور
کاپوچينو ايراد پيدا کرده و نميشه
کاريش کرد و براي اولين بار در 4 ماه گذشته من ميخوام يه دوشنبه زود بخوابم. خدا به
باعث و باني اين کار خير بده. اين چند روزه اينقدر که نشستم پاي کامپيوتر ، حالم از
هر چي کامپيوتره بهم ميخوره. راستي ها اين همه آدم بدون کامپيوتر دارن زندگيشون رو
ميکنن. خب منم مثل يکي از اونا زندگي خودم رو ميکردم و اين يه مورد رو وارد زندگي
خودم نميکردم. شايد موفق تر بودم.
اينم يه عکس از يه سرباز خارجي! بابا بيخود نيست اين خارجيها اينقدر جلو
هستن. جنگهاشون هم کلي خوش ميگذره!! (در مورد عکس نظري
داريد!؟)
فکر نميکردم در مورد عکس ديروز اينقدر بنويسين. از همه ممنونم. نميخواستم در مورد
دوباره بنويسم ولي آقا سهراب عزيز خواسته
بود.
نظرات اول رو که خوندم ميخواستم بشينم کلي از خودم دفاع کنم. ولي بعدش چند نفر ديگه
اومدن و يه جورايي انگار از طرف من حرف زدن. اين حرفهايي که ديروز نوشتم الکي نبود
، واسه بازارگرمي هم نبود. من دوران جنگ تو يه محيط نظامي بزرگ شدم و دور برم پر
بود از اين آدمهاي بزرگ. اونايي که حالا يا به خاطر ايمان يا به خاطر وظيفه ميرفتن
پرواز. همشون امثال پدر پيام
بودن که ديروز تو نظرخواهي اشاره کرد و تا از پرواز برگردن آدم ميمرد و زنده ميشد.
همه فکر کنم اينو قبول داشته باشين که يه قانون خيلي ساده و مسخره توي جنگ هست.
اونم اينکه اگه نَکُشي ، ميکُشَنِت! اين قانون هم به هيچ وجه واسه مسلمان و
غير مسلمان و ايراني و عراقي و آمريکايي و ... استثنا و تبصره نداره. پس به کسي که
ميره ميجنگه يا دفاع ميکنه نميشه ايراد گرفت که چرا کشتي!؟ حرف من ديروز چيز ديگه
اي بود. من ميگفتم عوامل اين جنگها ، چجوري ميخوان جواب بدن!؟ يه بار
شاهين يه جمله خيلي قشنگ نوشت. که
از روي ديوار دانشگاه خونده بوده :
" به ارتش ملحق شويد تا مستعد ترينِ انسانها را ملاقات کنيد...و همه آنها
را بُکُشيد! "
بگذريم...
راستي از اون فيلم نجات سرباز رايان گفتيد. به نظر من بهترين فيلم تاريخ سينماي
جنگي همونه. فکر کنم قبلا گفتم. من اين فيلم رو در مدلهاي مختلف ، حدود 10 بار
ديدم. (VHS , VCD , DVD ) خيلي دوست دارم يه بار تو
سينما ببينم! يه بار تو اين سيستمهاي Home Theathre ديدم
با صداي دالبي و هزار تا تکنولوژي خفن ديگه ، آدم احساس ميکنه خودش وسط جنگه!
امروز با خواهرم داشتيم نهار ميخورديم. تازه امسال رفته دبيرستان و خيلي احساس
ميکنه بزرگ شده. (درست مثل برادرم که رفته دانشگاه و فکر ميکنه از دو هفته پيش که
نتايج کنکور رو دادن تا حالا ، 20 سالي بزرگ شده!!) بهش گفتم دوست داشتي دانشجو
بودي الان؟ انگار که دنيا رو بهش داده باشن زود گفت: آره از خدامه! گفتم چه رشته و
دانشگاهي؟ گفت: معماري شهيد بهشتي! (از اين رشته خيلي خوشش مياد!) گفتم چرا دوست
داري دانشجو باشي؟ گفت آخه دانشجوها همه کار ميتونن بکنن!! گفتم مثلا؟ گفت همه کار
ديگه! تازه ديگه لازم نيست 9 ماه از سال درس بخوني. فقط آخر هر ترم شب امتحان
ميخوني (مثل اينکه نميخواست جواب بده ، ولي ميگن بچه از بزرگترش تقليد ميکنه همينه!
اين منو ديده فکر کرده همه دانشجوها اينجورين!) ازش پرسيدم خب اگه دانشجو نباشي که
وقتت آزادتره ، ديگه همون شب امتحان هم نميخواد درس بخوني. گفت: نه نميشه که آدم
دانشجو نباشه!!! گفتم: پس اونايي که دانشجو نيستن چي؟ گفت: کسي که دانشجو نباشه
بدبخت ميشه. بايد بره بميره!
اينم طرز فکر يه بچه کلاس اول دبيرستان. لامصب يه جو مسخره اي حاکم شده که اگه کسي
دانشجو نباشه ديگه جزو آدمها نيست! بايد بره بميره. واسه همينه بعد از کنکور حدود 1
ميليون نفر از جمعيت ايران کم ميشه. چون همشون ميرن که بميرن. جالب اينکه اصلا مهم
نيست دانشجوي مثلا برق شريف باشي ، يا آبياري قطره اي گياهان دريايي دانشگاه آزاد
واحد علي آباد کتول - مرکز! مهم اينه که بهت بگن دانشجو و يه دونه از اين
کلاسورهاي با کلاس هم داشته باشي و هي تو صحبتها بگي آره فردا ميرم دانشگاه ، ديروز
تو دانشگاه فلان کرديم ، دانشگاه اِله ، دانشگاه بِله!
البته جديدا موبايل هم به ابزار دانشجويي اضافه شده. چند روز پيش يکي از
دوستان پدرم به من ميگفت: " آقا احسان آشنا موبايل داري يه خط واسه دخترم بگيرم؟ "
(خودم ميشم خط! آخه دختر خوشگلي داره!) گفتم: " باشه ميپرسم ، عجله دارين؟ "
گفت: " آره ، يه هفته اي هست دانشگاه شروع شده و نميشه بدون موبايل بمونه!!! "
Sunday, September 29, 2002
اين
چند روزه هرکي رو آنلاين و آفلاين ميبينم ميگه چقدر نا منظم مينويسي! والا خودم هم
خيلي دوست دارم که منظم بنويسم ولي گرفتاري اجازه نميده. معمولا يا هيچ کاري نيست
يا وقتي هم کاري هست چند تا چند تا با هم مياد. امروز به يکي
email زدم. خيلي دوست دارم بهش جواب مثبت بده. چون نتيجه اش به نفع همه است.
البته بين خودمون باشه که من حتي نميدونم اين " يکي " که قراره نامه رو بخونه کي
هست!! اميدوارم آدم خوبي باشه! (الان ميگن اين پسره کمبود محبت داره ، واسه همين به
غريبه ها ، نامه فدايت شوم ميده! اگه بگم آره ، اشکالي داره!؟)
اول از همه يه توضيحي در مورد اين عکس امروز بدم. سايت
MSNBC هر هفته ، عکسهاي خبري برگزيده رو
انتخاب ميکنه. اين هم جزو عکسهاي اين هفته بود. توضيح زير عکس دقيقا اين بود:
Haider Kadiem, 21, cries as he reads his father's name from a
list of martyrs of the Iraq-Iran war, written on a marble mural at the Martyrs
Monument in Baghdad, Iraq, Sept. 23. An estimated one million people were killed
on both sides during the eight-year Iraq-Iran war, from 1980 to 1988.
ديگه همتون انگليسي بلدين. ولي خب چون زبان انگليسي من از همتون بهتره ، به طور
خلاصه ترجمه ميکنم:
حيدر کاديم ، 21 ساله ، از عراق ، اسم پدرش رو جزو اسامي گروهي از شهيدان جنگ ايران
و عراق ، روي يک سنگ يادبود ديده و داره گريه ميکنه. (اينجا بايد بگيم جنگ تحميلي
ايران!)
من دوست و آشنا و فک و فاميل شهيد زياد دارم و قصد هيچ جسارتي به مقام مقدس اونا رو
ندارم. به نظر من هم اونايي که رفتن و به خاطر ميهن يا به خاطر باور و عقيده اي که
داشتن شهيد شدن ، مردان بسيار بزرگي بودن. کاري که خودم شايد اگه در شرايطش باشم
هيچوقت جرات انجامش رو نداشته باشم. ولي هنوز خيلي ها فکر ميکنن ايران مظلومترين
کشور جهان بود و تو جنگي که با عراق داشت فقط صدام بد بود و ايراني ها فقط شهيد شدن
و عراقي ها اصلا انسان نبودن و مردنشون اصلا مهم نبود. چرا هيچوقت اون طرف ماجرا رو
تعريف نميکنن؟ درسته که آمريکا پشت عراق بود و بهش سلاح ميداد ولي مگه سربازهاي
عراقي هم از آمريکا ميومدن!؟ جنگ هميشه بد بوده و متاسفانه هميشه توي يه جنگ يه عده
آدم بيگناه از هر دو طرف ، قرباني تصميمات رهبرانشون ميشن. حالا اسم اين جنگ دفاع
مقدس باشه ، يا جنگ تحميلي ، يا تجاوز ، يا هر چيز ديگه... بگذريم. اصلا اينا به من
چه مربوطه. ولي ديدم عکس جالبيه خواستم دو کلمه افاضات کنم!
اگه در اين مورد نظري داشتيد حتما بنويسيد.
اين مطلب وبلاگ شيرين کاري رو که در
مورد من بود خوندم. بابا يعني من اينقدر همش از معروفيت و اين حرفها مينويسم و
ادعاي معروفيت دارم!؟؟ اگه اينجوريه که خودم حالم بهم خورد! در ضمن غلط بکنم ادعا
کنم!
چند روزه ميخوام در مورد قيافه جديد وبلاگ حسين
درخشان بنويسم ولي يادم ميره. به هر حال پدري گفتن و احترام پدر واجب! از نظر
فني و اين حرفها که حرفي ندارم. خودش استاده. ولي از لحاظ آب و رنگ والا اون قبلي
يه مقدار ابهت داشت. درسته حالا خيلي ساده بود ولي خب سنگين تر بود. اين يکي رو اگه
کسي نشناسه فکر ميکنه صاحب وبلاگ يه دختره. به نظر من اگه نارنجي ها رو به زرد
پررنگ متمايل کنه ، خيلي بهتر ميشه. به هر حال مبارک باشه. البته من و چند
نفر ديگه تصميم داشتيم به مناسبت تولد وبلاگش ، به عنوان هديه با يه هواپيماي 747
بزنيم تو وبلاگش و همه چي رو داغون کنيم. بعدش هم بندازيمش تقصير
سلمان! ولي
پروازهاي فرودگاه مهرآباد مثل هميشه تاخير داشت و نتونستيم به موقع برسيم و ديديم
ديگه لطفي نداره.
راستي نميدونم قبلا گفتم يا نه ولي من از اسم سايت حسين خيلي خوشم مياد(
Hoder ) . ترکيب جالبي از اسم و فاميل. بايد کلي
شانس داشته باشي و اسم و فاميليت به همديگه بيان! من که هرچي زور زدم نتونستم يه
ترکيب خوب از اسم و فاميلم بسازم! هم پدر وبلاگهاست ، هم دات کام ، هم اسم و فاميل
خوبي هم داره... بعدش هي ميگن چرا تو پدر نشدي ، خب بابا جون زمان ما امکانات نبود
ديگه!
(راستي حسين اين اسم چجوري به ذهنت رسيد؟ مُشَوقِت کي بود!؟ بابا مثلا سالگرد
وبلاگته و منم دارم از راه دور باهات مصاحبه وبلاگي ميکنم! تو هم با کلاس تو وبلاگت
جواب بده!)
|
|
|
|