Friday, October 25, 2002
از
عکس امروز خيلي خوشم مياد. هم تريپ لاو داره هم تريپ غم. تازه يه حس نوستالژي خيلي
خسته هم توي عکس هست که فقط امير شايد کامل بفهمه! اگه شما هم چيزي فهميدين
در موردش بنويسيد. راستي بعدا بايد از امير بخوام در مورد اين سبک عکس گرفتن (قطار
متحرک و عشق) يه توضيحاتي بده تا بفهميم منظور عکاس چي بوده!
يه عکسي هم امروز ديدم که کله ام سوت کشيد! تازه کلي هم ناراحت شدم که چرا من اونجا
نبودم. حالا قراره پرستو بذاره تو
وبلاگش. من فقط در همين حد ميدونم که يه بازارچه خيريه توي سفارت ايتاليا بوده! به
حق چيزهاي نديده و نشنيده!! آخه سفارت ايتاليا رو چه به اين کارها! همونجور که
ميدونين هم سفارت يه کشور جزو خاک اون کشور حساب ميشه و خلاصه نميشه توش دخالت کرد.
من شنيدم حتي ماشينهاي سفارت هم همين وضعيت رو دارن. حالا بگذريم. اول برين عکسي که
تو وبلاگ پرستو هست رو ببينيد.
اولين فکري که به ذهن آدم ميرسه اينه که اينجا يه پارکيه خارج از ايران که يه عده
باحجاب دور هم جمع شدن و واسه يه لحظه روسريهاشون رو در آوردن که کله هاشون آفتاب
ببينه! ولي وقتي توضيحات پرستو رو بشنوي ، چشمهات چهارتا شاخ در مياره!! اين عکس
همون بازارچه خيريه توي اون سفارت بود و جالب اينکه فکر مي کنم يه جورايي سالن مد
هم بوده!!! مخصوصا که از حجاب هم خبري نبوده و از گير نيرو انتظامي هم خبري نبوده!
يه چيزي تو مايه هاي غير ممکن در ايران! ولي خب عکس گوياي همه چي هست! چند تا ديگه
عکس هست اگه اسکن شد يه جا ميذارم ببينيد! تازه اين مراسم هردفعه توي يه سفارت خونه
برگذار ميشه! (خدا زيادشون کنه!) اين يکي که واقعا حيف شد که نرفتيم ولي بعدي رو
حتما با کله ميرم بلکه چشم و گوشمون باز بشه.
راستي کسي تاحالا همچين مراسمي رفته؟! بيشتر به يه مهموني بزرگ يا پارتي در محيط
سرباز شبيهه! اگه کسي رفته بنويسه.
توي کاپوچينوي اين هفته ،
مصاحبه با شادي صدر
، مدير سايت زنان ايران انجام شده. فکر
ميکنم اولين مصاحبه اي بود که من به طور جدي شرکت کردم و چهارتا سوال پرسيدم. به
قول بچه ها همه سوالهاي من تهاجمي است و انگار خواستم شادي صدر رو بکوبم. خب يه
جورايي اخلاقم اينجوريه و معمولا سوال يا حرفم رو به سفت ترين وجه ممکن ميزنم که
همچين بر دل طرف بشينه! البته اصلا قصد بي احترامي ندارم و در جملات و بيانم سعي
ميکنم نهايت ادب رو رعايت کنم.
و اما فمينيست! قبلا هم گفتم من با افکار فمينيستي موافقم ولي با خود فمينيست
مخالف!! يعني اينکه اعتقاداتشون رو قبول دارم ولي با اين جبهه گيريها و ديد به شدت
منفي که نسبت يه همه چيز دارن مخالفم. (من شادي صدر و چند نفر ديگه رو اينجوري
ديدم) به نظر من اينا زيادي قضيه رو بزرگ ميکنن و شايد اگه اينقدر موضوع بزرگ و
حساس نشه ، مشکلاتشون زودتر حل ميشه. البته خودشون روش اسم مشکل رو ميذارن. ميگن ما
ميخواهيم حقوق از دست رفته و پايمال شده زنان رو بدست بياريم و مثل مردها باشيم ولي
از اون ور ميگن زن و مرد با هم برابر نيستن. من همه اينا رو که ميگم از صحبتهاي
شادي صدر دريافت کردم و شايد همشون اينجوري نباشن. هرچي اينجا توضيح بدم فايده
نداره. اگه دوست دارين بيشتر بدونين مصاحبه رو بخونيد. به قول يکي ما اينيم ديگه!
مي بينم که اعلام جوايز ديروز من خيلي ها رو به خودشون آورده و شديدا رفتن تو فکر!
بابا زياد سخت نگيرين ، 4 تا ماشين که اين حرفها رو نداره! چک بکشم؟!؟
راستي ميدونستين فحش خواهر مادر به زبون Blogger چي
ميشه!؟ ميشه اين!
خب از اونجاييکه من دستم فعلا (تا موقعي که دات کام بشم) از همه جا کوتاهه فقط
ميتونم بهش بگم: هرچي ميگي خودتي!
Wednesday, October 23, 2002
چند
تا ايده خوب افتاده تو ذهنم که تا وقتي که دات کام نشم اصلا حس اجرا کردنش نيست.
ولي اگه همه گير بشه ، کلي خوب ميشه. فعلا دارم دنبال Host
خوب با بهترين و بيشترين امکانات ولي ارزان ترين قيمت مي گردم. چيزهاي جالبي پيدا
کردم و حتما بعد از اينکه خودم يکي رو انتخاب کردم ، همشون رو معرفي ميکنم که
اونايي که دنبال Host ميگردن ، اينا رو هم مد نظر داشته
باشن.
جعبه تمايلاتم هم به شدت پر شده و ديگه جا نداره و همش نامه هاي خونده شده ولي جواب
داده نشده است. توي اين دات کام بايد يه فکري هم به حال اون بکنم. راستي اگه
نفهميدين منظور از جعبه تمايلات چيه ، فرهنگ واژه هاي
اينترنتي سيد ابراهيم نبوي رو که فردا تو
کاپوچينو ميره رو آنتن بخونيد. به شدت
جالبه!
عکس امروز هم از سايت Photo.net
است. جزو عکسهاي هفته اش بوده. من که ازش خوشم اومد. اگه چيزي در موردش به
ذهنتون رسيد حتما بنويسيد.
نگفتم اين بيماري ياس وبلاگي همه گيره ولي زود خوب ميشه! اينم از
امير که برگشت. طفلي خودش هم اقرار
کرده که عرضه رفتن براي هميشه رو نداشت و زود برگشت. حالا خدا ميدونه پشت پرده چه
خبره و چه کسي چشم و ابرو اومده تا و امير دلش رفته و دوباره برگشته. خدايا تمام
مريضهاي بيماري ياس وبلاگي رو شفا بده.
"... تنها تعجبم از اين است که يک کودک هم در بين اينان نيست تا لخت بودن پادشاه را
فرياد زند؟ ... "
اون نمايشگاه خوبه که اين همه از آب و حواش تعريف کردم يادتونه!؟
علي عسگري يه نقد خيلي توپ (و خيلي
کوتاه ) در موردش نوشته که حرف نداره! خواستم اينجا نقل کنم ولي ديدم ديگه اينجوري
کسي نميره وبلاگش. پس يه سر به وبلاگش بزنيد و
مطلب 20 اکتبر رو بخونيد.
مسابقه انتخاب بهترين وبلاگهاي فارسي
همونطور که چند وقت پيش هم در موردش نوشتم ، اين مسابقه از طرف ماهنامه کامپيوتر و
ارتباطات برگزار ميشه و هدف ، انتخاب بهترين وبلاگهاي فارسي است. حالا نميدونم به
نظر شماها نفس عمل (برگزاري مسابقه) درسته يا نه ولي من که با برگزاري مسابقه کاملا
موافقم. نحوه مسابقه و توضيحاتش به طور کامل در سايتي که به همين منظور درست شده ،
نوشته شده. فقط براي شرکت در مسابقه بايد ثبت نام کنيد که چند ثانيه بيشتر طول
نخواهد کشيد. جوايز مسابقه هم نفرات اول ، هر کدوم يک
دستگاه نيسان ماکسيما ، نفرات دوم ، يه دستگاه مزدا 323 اتاق جديد ، نفرات سوم هم
هر کدوم دو عدد پرايد و يک پژو 206 . فقط اميدوارم آخر مسابقه نزنن زيرش و جوايز رو
به برندگان اهدا کنن!
البته به نظر من يکي دو تا از دسته بندي هاي مسابقه زياد خوب نيست. چون تعداد
وبلاگها در بعضي دسته ها اصلا متناسب نيست. مثلا مگه ما چند تا وبلاگ گروهي يا
مذهبي داريم؟ در ضمن ميشد چند تا دسته بندي موضوعي هم اضافه کرد. (روي يک موضوع خاص
که ممکنه تو هر وبلاگي پيدا بشه) اگه به دسته بندي هاي
مسابقه بين المللي وبلاگها
که هر سال برگزار ميشه بکنيد منظورم رو ميفهمين. بعضي از دسته ها خيلي جالب هستن و
از اين قبيل دسته بندي ها ميشه واسه وبلاگهاي فارسي انجام داد. يکي دو تا از
دسته هاش هم که خيلي باحال هستن ، مثل best-kept-secret weblog يا مثل most
humorous weblog يا best weblog about weblogs و best non-weblog content of a
weblog site و ... (حتما به اين سايت و
برندگان سال 2002 سر بزنيد که وبلاگهاي خيلي خوبي توشون پيدا ميشه)
خلاصه اينکه تو اين مسابقه شرکت کنيد و به وبلاگهاي منتخبتون راي بدين. چون هر چي
تعداد آرا و شرکت کنندگان بيشتر باشه ، مسابقه معتبرتره. البته کاش يه لوگوي
کوچيک و خوشگل واسه اين مسابقه درست کنن که ملت چند روزي بذارن تو وبلاگهاشون تا
همه بفهمن و شرکت کنن.
کاش يه جايزه هم ميذاشتن واسه مثلا بانوترين وبلاگ ،
يا مسابقه بهترين Template که احسان واسه يه بانو ساخته
، اعم از اميربانو ،
نازبانو ،
پينکفلويدبانو و ...
Monday, October 21, 2002
عکس امروز رو معلم املاي عزيز فرستاد.
اين پسر انصافا واسه وبلاگش وقت ميذاره و جزو سبکهاي منحصر به فرد وبلاگ نويسي است!
اگه دقت کنيد اين عکس مال همون ماجراي اعدام کرکسهاي سياه (رنگشون رو دقيقا يادم
نيست!!!) بود. به نظر من که عکس خيلي جالبيه. راستي فردا (سه شنبه) نيمه شعبان است
و من اين روز مبارک رو به همه تبريک ميگم.
امشب خيابونها ماشين بالا مياوردن!! خيلي شلوغ بود! تا حدود 10-11 همين وضعيت بود.
اين تهران خيلي بي جنبه است. تا يه روز تعطيلي ميبينه زودي خوشي ميزنه زير دلش و
هرچي ماشين داره ميريزه تو خيابونها! راستي به تعداد موهاي سرم ماشين عروس ديدم!!
تقريبا 5 سالي ميشه که عروسي نرفتم. آخرين عروسي هم که رفتيم ، عروسي يکي از
همکلاسيهاي دبيرستان بود. يادش به خير...
شوشو يهو ميزنه به سرش و تصميم
ميگيره يه قرار وبلاگي راه بندازه و بعد از يکي دو تا تلفن ، 6 نفر آدم واسه اين
قرار جور ميشن و منم دم ظهر با خبر ميشم. 7 نفر هم من خبر کردم. از الان فحش ندين ،
اين قرار رو شوشو گذاشت و منم دعوت شده بودم و تازه دير خبر دار شدم و به هرکي دم
دست بود خبر دادم. اين سومين قراريه که شوشو ميذاره. يه کم از اين دختر ياد بگيرين!
فکر کنم تک تک اين افراد شرح ماوقع رو از ديد و قول خودشون مينويسن. پس من فقط به
حاشيه مي پردازم بقيه رو خودتون اگه دوست داشتين توي وبلاگهاشون دنبال کنيد. نتيجه
يه قرار وبلاگي شد با شرکت اين موجودات:
خرمگس ،
دخترک سنگي ،
ويشکا ،
آرش نصفه نيمه ،
عمو گارفيلد ،
محمدرضا ،
کوروش ،
نازنين ، حامد (دوست نازنين) ،
پرستو ،
شوشو ،
سياوش روزهاي نوجواني ،
احسان کيانفر ،
ايمان (دوست احسان از وبلاگ معما) ،
ندا از بالاي ديوار و خودم!
در حاشيه:
به محض اينکه رسيديم ، امير
رفت دستشويي و وقتي برگشت به اين نتيجه رسيد که زندگي زيباست. آخه طفلي همه چي رو
زرد ميديد!
نازنين از سيبري اومده بود. يکي دو تا
پليور و ژاکت روي هم پوشيده بود.
متاسفانه بعد از خوندن وبلاگ دخترک سنگي
تازه فهميدم که خيلي دلش ميخواسته همه رو ببوسه! کاش اينو موقع قرار ميفهميدم! تازه
قرار بود اگه جا کم اومد بره بغل يکي بشينه ولي افسوس که يه نفر ديگه (حتي يه نفر)
اضافه نشد!
از اونجاييکه محل قرار سر کوچه
سياوش ايناست. اين بشر که کاليبري بسيار بالا داره ، 10 دقيقه قبل هم بفهمه
راحت خودش رو ميرسونه. اين بار ميخوايم ميدون راه آهن قرار بذاريم!
من تاحالا فکر ميکردم اين ندا از
بالاي ديوار خارج از ايران زندگي ميکنه! ولي وقتي از در اومد تو و معرفي شد کف
کردم!
حاضرم شرط ببندم " احسان " پر تعداد ترين اسم در بين
وبلاگهاست! از بس که اسم باکلاسيه و از اونجاييکه به قول امير آدمهايي که وبلاگ
مينويسن با کلاس هستن ، رو همين حساب بيشتر وبلاگيها اسمشون احسان است. مخلص همه
احسان ها هستيم! از نوع کيانفر و پريم و عموگارفيلد و آقا احسان و ....
احسان کيانفر طبق آمار رسمي و معتبر
روزي 80 تا وبلاگ ميخونه (رکورد داره به خدا) و طبق آمار غير رسمي و شايد معتبر ،
روزي 435 تا Comment (نظر) مينويسه!
ويشکا علاوه بر اينکه وبلاگها رو ميخونه
، يه دور هم به عنوان مشق شب از روي همشون مينويسه. تازه بعضي وقتها دو دور از
روشون مينويسه! اين جمع 15 نفري دفترش رو ديديم و شاهديم!
جاي خيليها خالي بود. ميترسم الان اسم ببرم دعوا بشه!
بابا اين وبلاگ چه چيز خوبيه ها! ميگن واسه درد مفاصل هم خوبه. بايد بجوشوني بريزي
تو چايي و قبل از هر وعده غذا يه استکان بخوري! من باز هم يکي از دوستاي خيلي قديمي
رو توي وبلاگها پيدا کردم. همين عمو
گارفيلد رو ميگم. خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم و چند وقتي بود ديدم يه عمويي
داره وبلاگ مينويسه ، فهميدم اي بابا اين همون احسان خودمونه که! يه نکته جالب هم
اينکه اين وبلاگ رو آرش نصفه نيمه طراحي کرده و به نظر من يکي از دلبازترين
وبلاگهاي دنياست. آدم وقتي ميره توش به خاطر رنگ بندي وبلاگ احساس طراوت و شادابي
ميکنه! يه سري به عمو بزنيد... تازه عمو يه ماشين خارجي هم داره که با باک خالي هم
راه ميره.
نميدونم چرا اين چند روز سوار ماشين هر يک از اين دوستان مايه دار ميشم ، باک
بنزينشون خاليه!!
Sunday, October 20, 2002
خيلي مسخره است ولي من دلم واسه وبلاگم تنگ ميشه!!
اين دو روز هم که نتونستم بنويسم به خاطر درس نبود. چون غير از امروز ، در دو روز
گذشته زياد نخوندم و اين ور اون ور گرفتار بودم.
سردبير: عمه ام! را بخونيد! مهدي و رجب و
عمه خانم و ... افتادن به جون اينترنت و حسين درخشان و نيما افشار نادري و ... در
ضمن در مورد اينکه چه کسي اين وبلاگ رو مينويسه من هيچ نظري ندارم و لطفا نامه
نفرستين که اين وبلاگ رو کي مينويسه... فقط به ما خبر رسيده که قرار چند بخش ديگه
بهش اضافه بشه...
" - تو وقتی می خواهی حرف بزنی،به فارسی فکر ميکنی يا به انگليسی يا فرانسه..؟؟
- هيچکدوم. من به يونيکد فکر ميکنم !! "
اين از وبلاگ نيلگون بود. جديدا کشفش
کردم! فکر کنم حسين هم از اين جمله خيلي خوشش
بياد. (اين تيکه به سبک عمه بود!)
يه عادت بدي پيدا کردم و اونم اينکه از وبلاگهايي که خوشم مياد با نرم افزار
WebZip به طور کامل يه کپي ميگيرم و ميشينم ميخونمشون!
واسه اين ميگم عادت بد چون تا اينکه به خودت مياي ميبيني 4 ساعته که به مانيتور
خيره شدي!! نکنيد از اين کارها!!
امروز آرش نصفه نيمه آدرس يه فايل
Flash رو داد که يه
داستان خيلي
کوچيکه. ولي به شدت با معني!! من که خيلي حال کردم. حتما ببينيدش. اگر هم حال
داشتين نظر يا برداشتتون رو در موردش بنويسيد. ممنون.
" ايميل تو را ديدم و ميلم به تو افتاد "
کاپوچينوي بعدي رو از دست ندين که
بيرون اومدن سيد ابراهيم نبوي از روزنامه و آزاد شدن وقتش همچين بد هم نيست!
بابام امروز از من پرسيد دانشگاه نرفتي؟ منم گفتم نه! گفت مگه کلاس نداري؟ منم جواب
دادم نه ندارم. گفت مگه اونجا هتله؟ منم از دهنم در رفت که اين ترم رو مرخصي گرفتم!
از دهن در رفتن همون و يه دعواي حسابي همون! تا اينو شنيد يهو قاطي کرد و گفت بدبخت
از دانشگاه انداخنت بيرون ديگه چرا بهونه مياري و داري دروغ ميگي و اصلا مرخصي
نداريم و از اين حرفها! آخه طفلي فکر ميکنه که بايد تا اسفند که امتحان فوق هستش
منم درسم تموم بشه و نميدونه که بايد تا شهريور سال ديگه تموم بشه. خلاصه اينکه گير
داده بود که تو خالي ميبندي و ميخواي از زير فوق ليسانس در بري و از اين حرفها!
آخرش هم باورش نشد و گير داده بود من ميرم دانشگاهتون و از رييس دانشگاه ميپرسم و
بايد فاتحه اين دانشگاهي که تو ميري رو خوند و از اين چيزا!!! متاسفانه ميدونم که
ميره! ولي خب آدم 9 واحد داشته باشه و دو ترم وقت ، اگه يه ترم رو مرخصي بگيره چي
ميشه!؟ من موندم با اين بابام چيکار کنم!
حالا همه اينا به کنار. دلم نميخواست اينا رو اينجا بنويسم. ولي يه کم فکر کردم
ديدم دليلي واسه پنهان کردنش هم نيست. من قبول دارم فوق ليسانس چيز خوبيه و تو
مملکتي که ديگه با ديپلم هيچ جا نميتوني بري و ليسانسش هم ارزش نداره و هر چي مدرکت
بالاتر باشه بهتره و از اين حرفها. اما متاسفانه يکي از مهمترين دلايلي که من دارم
واسه فوق درس ميخونم ، فشاريه که از طرف خانواده وارد ميشه. حالا نميدونم با فوق
ليسانس رفتن و نرفتن من چه چيزي عايد اينا ميشه!؟ شايد ميخوان تو فک و فاميل پز بدن
که آره احسان ما فوق ليسانس داره! اگه واسه پز دادنه که فعلا به اندازه کافي ميتونن
با رتبه و دانشگاه برادرم پز بدن ولي آخه اهل پز و افه اومدن هم نيستن. بابا جون
ديگه من بايد خودم اينقدر عقلم کار بکنه که تشخيص بدم فوق ليسانس خوندن برام خوبه
يا نه! تازه يه باباي گير هم مثل من داشته باشي و فقط قبولي فوق ليسانس رو ببينه!
بعدش از اون ور به من ميگه بايد بري روزي 3 شيفت کار کني و خاک بخوري و از صاحب
کارها فحش بشنوي و درست هم بخوني! نميدونم اينا همه با هم ميشه؟ اصلا اين وسط مشکل
چيه!؟ چرا ما حرف همديگه رو نميفهميم و هميشه سر موضوعات تکراري دعوا داريم!؟
011101110111001001 1010010111010001 100101001000000 11101010111001000
100000011100 1101100101011000110111
001001100101011 1010000100000011
01101011001010111 001101110011011000
0101100111011 001010111001100
1000000110100 101101110001 00000011000100
110100101101 11001100001 0111001001
111001001011 10001000000 101001101 101111001000 0001100110 0111010101
10111001101 11001111001
00100001000 011010000101
0000011010 0001010010
00101011 0100001110
01101100 0010110111 00000 0000
|
|
|
|