Thursday, November 14, 2002

فکر کنم تاحالا ميدون انقلاب رفته باشين و از اون تيکه جلوي سينما مرکزي رد شده باشيد. غير از همهمه مردم و صداي ماشنيها ، يه صدايي هميشه تو گوش آدم هست. صداي خيلي آروم ولي محکم. "عکس ، نوار ، پاسور ..."
ديروز که از اونجا رد ميشدم صدا عوض شده بود! يارو ميگفت: "عکس قرارهاي وبلاگي ، عکسهاي قرار خانوما ، نوار ، پاسور..." چند تايي از عکسها خريدم. حالا بعدا ميذارم يه جا که آقايون محترم هم مستفيذ بشن. البته قيمت عکسها هم جالب بود. بر طبق همون اصل معروف "استاد اسدي ، سه تا صد تومن!" قيمت گذاري شده بود! عکس ديروز هم اشانتيون داد!
عکس امروز رو هم نازبانو فرستاده. همون که يه زماني نازنين - 19 ساله - از تهران بود. آخه ديگه نيست!

حسين ، به دنبال اشاره به گزارش ديروز من ، يه نصيحت پدرانه کرده بود که نريد اين تجمعها و بريد از لذات دنيوي استفاده کنيد و اين حرفها! والا من نميدونم اون زمانها از اين تجمع ها بود يا نه ولي کاش يه بار يکي از اين تجمعهاي امروزي رو ببينيد. به جرات ميتونم بگم يه عده به خاطر مسايل حاشيه اي و آب و حواي موجود ميان. دانشگاه ما سالي يکي دو تا تريبون آزاد معروف داره که خبرنگار ها هم ميان. جدا از مسايل سياسي ، آب و حوا خيلي خوب ميشه. تازه کلي هم دانشجو از دانشگاههاي ديگه دولتي و آزاد ميان. کار به جايي رسيده که برو بچ واسه اين مراسم هم اسم گذاشتن! بهش ميگن " گل در چمن " (البته با کمي سانسور!) چون دور و بر صحن اصلي دانشگاه چمن داره و معمولا دخترها روي چمنها ميشينن! ديگه خودتون باقي رو تا ته بريد... ولي بازم به نظر من به نصيحت حسين گوش کنيد که ما از درد کشيده هاش شنيديم که چه بلايي سرشون اومده!

توي وبلاگ لامپ يه چيز خوب ديدم امروز. اگه ميخواين يه کم آمار وبلاگ نويسهاي شريفي بياد دستتون ، صفحه چهار و پنج روزنامه شريف رو بخونيد. تقريبا اطلاعات کاملي در مورد شريفيهاي وبلاگ نويس داده.

همکاري با ناسا!!!
چيکار کنيم ديگه! ما اينيم!
اين مديران سازمان ناسا اين روزا آسايش واسه ما نذاشتن و هي فرت و فرت تلفن و اي ميل ميزنن که مهندس جان اگه ميشه با ما واسه سفر به مريخ همکاري کن. منم ديگه از دستشون خسته شده بودم. گفتم حالا که زياد اسرار ميکنيد باشه. خلاصه يه دونه CD که اسم من روشه درست کردن و با سفينه بعدي دارن ميفرستن مريخ که باهاش پز بدن! احيانا الان ميگين من ديوونه شدم و دارم چرت و پرت ميگم!؟ خب واسه اينکه بهتون ثابت بشه اينم مدرکش: Participation Certificate
کفتون بريد!؟ حالا زياد موضوع رو جدي نگيريد. زودتر بريد اينجا و شما هم ثبت نام کنيد (تا نصف شب روز 15 نوامبر فرصت دارين ها!) البته بگم که تا الان حدود 3 ميليون و دويست هزار ثبت نام کردن!! که قراره اسمشون به همراه يه سفينه بره به مريخ! خدا رو چي ديدين شايد يه روز تو مريخ معروف شديم و کسي ما رو شناخت! راستي به توصيه خودشون آدرس اون صفحه مدرک رو داشته باشين که قراره بعدا به درد بخوره!
نکته: خودمونيم ها! اينا (آمريکاي جنايتکار) کجا هستن و چيکار ميکنن و ما (ملت هميشه در صحنه ايران) کجا هستيم چي کار ميکنيم!!  ممکنه مثلا هزار سال ديگه به الان آمريکا برسيم!؟ من که بعيد ميدونم!!

حسين درخشان ، در قسمت فرهنگ و هنر بخش فارسي زبان سايت BBC ، يادداشتي با عنوان داغ و تازه در مورد سايت کاپوچينو نوشته. جالبه بخونيد.

راستي شماره بيست و سوم کاپوچينو هم رفت رو آنتن. اون روزي که اين سايت رو درست کرديم اصلا فکر نميکردم (و حتما نميکرديم) يه روزي به شماره 23 هم برسيم! تو اين مدت خيلي ها اومدن و رفتن. خيلي حرف و حديثها زده شد. ولي کاپوچينو همچنان ادامه داد. خيلي ها که الان نيستن يا هستن واسه کاپوچينو زحمت کشيدن و ميکشن و نتيجه ايني هست که ميبينيد. اميدوارم تا شماره 123 هم ادامه داشته باشه. حالا چه با من چه بدون من.
مطلب اصلي اين شماره در مورد خاطرات يک زن از زندان اوين - بند زنان است. کامل نخوندمش ولي از اون مطالبه که مو بر تن آدم سيخ ميکنه! داستان اين هفته علي عسگري هم از دست ندين. پيمان هميشگي ، که معرکه است. جون ميده واسه اين فيلمهاي جاسوسي و مافيايي.  در بخش اينترنت هم ، از طرف سايت Laser-Networks مقاله خيلي خوبي در مورد تکنولوژي DSL نوشته شده که حتما بخونيد. کاش زودتر اين تکنولوژي و فرهنگ توي ايران جا بيوفته و از شر اين خطهاي آشغال راحت بشيم. راستي شرکتها و سايتها و افراد اين کاره اي که فکر ميکنن مطالب آموزنده اي که به ستون اينترنت بخوره دارن ، حتما  با محمدرضا ، مسوول اينترنت ، تماس بگيرن. بقيه ستونها رو هنوز خودم نخوندم.





Wednesday, November 13, 2002

راستي درس خوندن خيلي سخته ها! خدايا هيچ بنده اي رو گرفتار درس و امتحان نکن! اونم از نوع فوقش ليسانس!!

قرار وبلاگي ، از نوع لطيف!
بابا ما فکر ميکرديم که ديگه تو اينترنت زن و مرد يکسان هستن. ولي همين فمينيستها که دم از حقوق زنان و اين حرفها ميزنن ، اينترنت و وبلاگ رو هم زنونه / مردونه کردن! منم واسه اينکه کم نياورده باشم و آمار بانوان وبلاگ نويس رو داشته باشم ، با لباس مبدل ، در نقش يک دخترک زيباروي وبلاگ نويس متشخص و محترم توي قرار ديروز شرکت کردم و اما شرح قرار:

ديروز ، سفره ابولفضل ايران خانوم اينا ، همين همسايه دو کوچه پايين تر بود. بهم تلفن زد که آره عزيزم ، اگه ميتوني واسه روز سه شنبه قبل افطار (!) بياين که ما سفره ابولفضل داريم. منم گفتم خدا قبول کنه خواهر ، اگه شد حتما ميام. ديروز هم تمام ظرفها رو شستم و رختها رو هم پهن کردم ، قرمه سبزي رو هم بار گذاشتم رو گاز و چادر چاقچور کردم و رفتم که به سفره برسم. سر موقع رسيدم. شمسي خانوم دم در واستاده بود و اسم خانوما رو مينوشت و نفري يه کاسه آش و يه مقدار آجيل مشگل گشا ميداد دستمون. از اين عطرها که بوي بارون ميده زده بود. واه واه! ديگه اين روزا همه ميخوان بوي بارون بدن! رفتم نشتم پهلوي بقيه. چند نفري امده بودن. پروانه خانوم هي اون چادري رو که از سوريه آورده بود تکون ميداد و ميخواست تو چشم باشه. بيچاره نميدونست اين جنس پارچه ديگه از مد افتاده. بعدش شوکت خانوم اومد. چند تا النگوي جديد خريده بود و هي دستاش رو تکون ميداد که ديده بشه. از بس که اينا نديد بديدن. افسانه خانوم که اومد تو همه نگاهها برگشت طرفش. آخه ميگن که تاحالا چهارده تا خواستگار واسش رفته و همه رو جواب رد داده. آخه ميگن قراره با يه آقاي دکتر که خارجه کار ميکنه ازدواج کنه. من که شرط ميبندم اينا رو از روي حسودي ميگن. چشم ديدن دختر به اين خوشگلي رو ندارن واسه همين ميخوان دختر مردم رو بدنام کنن. گل نسا خانم و عذرا خانوم هم با هم اومدن. ديگه جا واسه سوزن انداختن نبود. خيلي شلوغ شده بود و خانوما دو به دو داشتن با هم صحبت ميکردن. ايران خانوم اينا ، با يه صلوات همه رو ساکت کردن و از خانوما خواستن زودتر حرفهاي حاشيه اي رو تموم کنن و هرچي دعا دارن بخونن که امشب بعد از اين سفره ، باهاتون کار دارم. چند دقيقه بعد چند نفر که هر کدوم چند بقل سبزي دستشون بود اومدن تو و سبزي ها رو گذاشتن جلو خانوما. آخ که چه کيفي داشت. همه داشت قند تو دلشون آب ميشد. بوي بارون هم از لاي سبزي ها ميومد. تا اينکه همه نشستيم و به صورت دسته جمعي شروع کرديم به پاک کردن سبزي و غيبت. آخ که چقدر خوش گذشت. موقع رفتن ، دم در اقدس خانوم رو ديدم و کلي با هم صحبت کرديم. خيلي خانوم ماهيه ، با اينکه تازه تو اين محل اومده و کسي زياد نميشناسش ، اما من باهاش تو صف نون آشنا شدم. يکي دو بار هم که رفته بودم سبزي بخرم ، سر راه همديگه رو مي ديدم و با هم اختلاط ميکرديم. موقع خداحافظي عاليه خانوم يه عکس بهم داد ، گفت اين عکس يکي از خانوماي وبلاگ نويسه و روش نشده خودش بياد بده. اگه ميشه اين عکس رو برسون واسه آقا احسان (!) بذاره تو وبلاگش بلکه يکي از اين دختر خوشش بياد و زودتر بره خونه بخت. هرچي خواهش کردم نگفت اين عکس کيه! بعدش...





Monday, November 11, 2002

دارم رو پيشنهاد احسان پريم مبني بر استفاده از عکسهاي خوب خوب فکر ميکنم. البته متاسفانه وبلاگ من رو خيلي ها تو دانشگاه ميخونن و نميشه بعضي عکسها رو گذاشت و سه سوت تابلو ميشه. حالا ببينم چي ميشه.
اين چند روزه زياد وقت نکردم عکس خوب پيدا کنم. فعلا اينو داشته باشين.

يه نفر به اسم يه دختر بي طرف يه نظر نوشته بود که من کلي خنديدم:
" سلام، من یک پرشین بلاگیم که وبلاگتو یکی دو دفعه بیشتر ندیدم، به مسابقه وبلاگها هم کاری ندارم، اما از بس که بلاگرای دیگه بهم گفتن به ما رای بده تا پوز احسان زده شه نسبت بهت کنجکاو شدم! "

اينم قسمتي از يه نامه باحال از طرف يکي از خوانندگان عزيز ( رختکن خاطرات ) :
" ... احسان جان نوشتن اينجا ظاهرا هميشه يک طرفه است ، يعني يا شما مينويسي و ما ميخونيم ، يا اينکه ما مينويسيم و شما ميخوني ... "
بابا خيلي هم بيراه نگفته! البته من قبلا گفته بودم که به خاطر اينکه تا اسفند بايد درس بخونم ، متاسفانه فرصتي براي جواب دادن به نامه ها ندارم ، مگر نامه هاي ضروري. اما حتما نامه ها رو ميخونم. بابا خوندن روزي 10-20 تا نامه کار آسوني نيست. در ضمن از همون روز اول من اون کنار نوشتم: " اين همه من اينجا مينويسم. يه کم هم شما براي من بنويسيد " و از ضمانت در جواب دادن نامه کلمه اي ذکر نکردم. بگذريم. ايشالا بعد از امتحان فوق.

جديد ترين ساعت دنيا رو ببينيد. انصافا طرز کارش حرف نداره!
الان که وبلاگ احمد انوري سرزدم ، ديدم اين لينک ساعت رو به همراه چند تا لينک خيلي جالب ديگه معرفي کرده. از جمله اين اسب هاي خواننده که با هر ترکيبي ، يه آهنگ درست ميکنن.

مرکزهاي خدمات اينترنت در ايران
يه وبلاگ خيلي باحال و مفيد با اطلاعات تقريبا فني و به زبان ساده. تقريبا تمام ISP هاي مطرح تهران رو مورد بررسي قرار ميده و آمار و اطلاعات مفيدي ميده که هيچوقت از طرف خود شرکت اعلام نخواهد شد. اگه مثل من بدبخت از سرويسهاي مزخرف Dial Up اين شرکتها استفاده ميکنيد ، حتما اين وبلاگ رو بخونيد. با تشکر از نويسنده خوب اين وبلاگ اگه يکي اين وبلاگ و اطلاعات بي طرفش رو بخونه حتما براي استفاده از اين خدمات ، بهتر انتخاب خواهد کرد.

نوستالژي نداشته!
استاد شپلق به بيان يکي از نوستالژي هاي نداشته خودشون ، در دوران کودکي پرداخته اند. آخر مطلب هم توضيح جالبي آورده:
" پ.ن: لغت نوستالوژي نداشته رو از مجله کاپوچينو, چاپ قبل از انقلاب عاريه گرفتم!! "

اينجور که من اينور اونور خوندم ، قراره که اين سرويس ويژه نمايشگر ( Caller ID ) رو به صورت خيلي ارزان براي تمامي موبايلها فعال کنن. اين سرويس روي بسياري از مراکز تلفن ثابت هم فعال شده. اگه کسي نميدونه بگم که با اين سرويس ، شماره تلفن شخص تماس گيرنده ، براي شما نمايان خواهد شد. حالا اونوقت ميدونين چي ميشه؟ ميزان تقاضاي مشترکين موبايل براي سرويس عدم نمايش ، چندين برابر ميشه. به نظر من اين سرويس رو ايرانيها اختراع کردن که به وسيله اون ، ديگه شماره شما روي هيچ تلفني نمايش داده نخواهد شد!
ميدونيد چيه ، از اونجاييکه متقاضي سرويس نمايشگر ، خيلي زياد نبوده ، لذا مخابرات ترجيح داده اين سرويس رو که الان درصد خيلي کمي از مشترکين ، با قيمت حدود 6 هزار تومان در دو ماه (هرفيش) دارند ، براي تمامي مشترکين با قيمت حدود 50 تومان در دوماه فعال کنه. اگه يه حساب سرانگشتي کنيد ، به نظر من سود خيلي زيادي کرده. چون اينجور که من شنيدم ، نياز به تجهيزات اضافي هم نيست. تازه با اين وضعيت ، متقاضي عدم نمايش هم افزايش خواهد يافت! (بابا اقتصاد دان!)





Sunday, November 10, 2002

اين باباهه ديگه داره منو ديوونه ميکنه! خيلي گير ميده! بابا به خدا من بيشتر از اون دلم ميخواد که فوق ليسانس قبول شم ولي اين فکر ميکنه من دارم خالي ميبندم و ميخوام زير سبيلي رد کنم. تازه ميگه نبايد مرخصي ميگرفتي و خلاصه وضعيت خونه اصلا خوب نيست. از شانس بد ، من معمولا صبحها درس ميخونم و شب ديگه سراغ درس نميرم. دقيقا برعکس ساعت کاري بابام. خلاصه اينکه درس نخوندن من تو چشمشه! دوستم ميگه خب شبها درس بخون که ببينه! ولي آخه مگه ميخوام سرش گول بمالم؟! عجب گرفتاري شديم. دلم خوشه که مثلا 5-6 ساله از دوران دبيرستان و مدرسه فاصله گرفتم ولي مگه گير اين باباهه تمومي داره!! تابستونها به کار گير ميده ، بقيه ايام هم به درس! خدايا خودت صبري عطا کن!
حامد بنايي کرکره رو واسه يه ماه کشيد پايين. حيف شد من با سايتش حال ميکردم.
البته با اين وضعيت گير بابام منم امروز فرداست که کامپيوتر رو ببندم و برم دنبال زندگيم. متاسفانه اينو جدي ميگم. دلم نميخواد پس فردا اگه خداي نکرده قبول نشدم بگه از کامپيوتر بود. آخه گير داده اگه قبول نشدي برو دنبال زندگي خودت و فکر جا و مکان واسه خودت باش! يه چيزي تو مايه هاي اينکه شب از شام خبري نيست!
عکس امروز رو تکراري گذاشته بودم. واسه همين عوضش کردم. از سايت Photo.net است.

از علي عسگري :
" کودک که بودم، ماه رمضان برايم يک اتفاق بود. يک گذر از مرز روزمرگي ها، يک به هم ريختن عادات روزانه. کودک که بودم، هر روز ماه رمضان يک راز بزرگ بود، گرسنگي و تشنگي لذتي غير قابل توصيف برايم داشت، رازي که آميخته با نگاههاي پر مهر بزرگان، آميخته با حس عجيب نزديکي به خدا، معبود بود.
نوجوان شدم و رازها کم رنگ شدند. ديگر خدا آنقدر نزديک نبود که از او کيف زيباي بغل دستي را بخواهم، از او شرم داشتم براي آرزوهاي کوچک. در قرآن غرق بودم و ختم آن در طول يک ماه. چه لذتي داشت هر روز يک جزء خواندن. و از آن بالاتر شبهاي احيا، تا نزديک سحر بيدار ماندن، قرآن بر سر گرفتن، گريستن ...
اکنون ديگر رازي نيست. اکنون ديگر هيچ اتفاق خاصي نمي افتد. ديگر عادت کرده ام، به همه چيز، حتي گرسنگي و تشنگي يک ماه. ديگر تمام شده ام ... "

سرانجام ، ملک الشعرا محمد ، متخلص به کوروش ، لب به شعر گشودند:
بيا در دل تو را كم دارم امشب
        حدودا 100 مگي غم دارم امشب

اين کاپيتان هادوک رو از دست ندين که عاليه! پريشب يه سري آمار از کاپيتان به ما دادن که کفم بريد. البته قصد ندارم چيزي بگم ولي ايشون رو دست کم نگيريد.
" (نيم ساعت بعد)
- می‌ گم خياطی هم کار سختيه ها.
- آره ولی سوزنتو چپه گرفتی. "

آقا اين جوايز مسابقه برترين وبلاگ رو ديدم و شديدا براي برنده هاي مسابقه دلم ميسوزه! پس چي شد اون ماکسيما و پژو و مزدا!؟ اينجا هم که همش وعده! همش وعيد! (اين جک رو که شنيدين ايشالا!)

!!!
دختر ورودي 81: (يکي از اون خوشگلهاشون و با صداي بلند) جزوه من رو پس بده!
پسر ورودي 81: (يکي از بَبوترين ها!) اِهکي! عمرا پس نميدم!
دختر وردي 81: ميدم فلاني (يکي از پسرهاي خفن ورودي 77) بخوردت ها!
ما (دسته جمعي جلوي دانشکده نشسته بوديم و اين مشاجره لطيف رو ميديديم!) : ..... !! (همه از تعجب کف کردن و حرفي ندارن بزنن!)
پسر خفن ورودي 77: (از فرصت سوء استفاده ميکنه) کي قراره منو بخوره!؟
در اين لحظه اراذل به خودشون ميان و زبونها باز ميشه و هرکي کلامي گهربار بيان ميکنه!

يه سوال!
دو تا دختر ورودي 81 هستن که هر وقت همديگه رو جلوي ما (که معمولا عين پارک جلوي دانشکده نشستيم و وقت ميگذرونيم) ميبينن ، چنان ماچ آبدار و طولاني از هم ميگيرن که نگو!
حيف که آسمون ديگه سقف نداره مگرنه يه شپلق دسته جمعي!!! حالا به نظر شما چرا اين کار رو ميکنن!؟
(لطفا کسي جواب نده که خاک بر سرت دارن پا ميدن و از اين حرفها! نفس عمل واسه من مهمه!!!)

بعدا از اين صحنه ها بازم مينويسم. خودم که خيلي خوشم مياد! البته اگه با اين بابايي که دارم بعدي هم در کار باشه!






 من کيم؟

نام: احسان
تاريخ تولد: 23 شهريور 1359
تحصيلات: دانشجو


 تبليغات:

Me, Myself & Ehsan
88 x 31


 ارتباط:

متاسفانه تا اواسط اسفند ، برقراري ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمي باشد!!
تا اون تاريخ فرصت جواب دادن به سوالات فني و وبلاگي را ندارم. لطفا بعد از شنيدن صداي بوق ، نظرات ، نکات و مطالب خودتون رو در قسمت نظرخواهي (Comments) بنويسيد.
متشکرم.


 دوستان:

آشنايي من با اين دوستان قبل از ورود به دنياي کامپيوتر و اينترنت صورت گرفته است.


خرمگس
قلوه سنگ
عمو گارفيلد
محمد رضا
پوست انداختن
آدم نصفه نيمه
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم


 مورد علاقه:

به زبان اجنبي:

{ /var/log/blog }
TorontoReport
Editor: Myself
GOOSSUN
 

به زبان فارسي:

خورشيد خانوم
پنجره پشتي
دلتنگستان
من و ماني
زن نوشت
راز ما
وبگرد
نازبانو
دنتيست
جاوا: ...!
آبي باران
دريا و کوه
من و مون
پينکفلويديش
احسان کيانفر
افکار خصوصي
روزهاي نوجوان
خاطرات مشبک
روي جاده نمناک
ارزيابي شتابزده
ايستادن در مقابل باد
سينما ... و چند چيز ديگر
افکار پراکنده يک زن منسجم
روزگاري که سپري ميشود
يادداشتهاي سي نمايي
يه وجب خاک اينترنت
آشنا چهره غريب
ما مهره نيستيم
سهراب منش
روزنگار تورنتو
صد ملک دل
احسان پريم
سکتور صفر
حامد بنايي
مريم گلي
دستخط
عصيان
ژيوار
زهرا
آيدا
-/+
شبح
سايه
ويشکا
سلمان
چرنديات
هميشک
عمو حميد
دو کله پوک
دختر ايراني
روزنگار بهنام
سردبير: خودم
Carlos's Dreams
کاپيتان هادوک و هيچي
سردبير: عمه ام!
راپورتهاي يوميه
شوشو جون
گيله مرد
رنگارنگ
خاطرات
تنهايي
ما دوتا


 عکس روز:

برداشت ، تعبير ، تفسير ، نظر ، خاطره ، جمله پر معنا و يا هر مطلب جالب ديگر خود را در مورد عکس هر روز ، در چند کلمه ، زير مطلب همان روز بنويسيد.


 قالبهای فارسي:


... و در آخر:

با تشکر از عوامل مختلف اين برنامه:



[Powered by Blogger]

[ بالای صفحه ]